...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۰ اسفند ۱۳۹۴

از دفترچه‌ی خاطرات یک سرممیز

فاضل ترکمن

شنبه:
اصلاً معلوم نیست بعضی‌ها چرا و چه‌طور  اِنقدر می‌نویسند. تعداد کمات بعضی از کتب گاهاً از تعداد اذکاری که بنده‌ی کبیر در طول عمر شریف خودم قرائت کرده‌ام هم بالا می‌زند و همین از نظر من مشکوک است و باید ته و توی آن را در بیاورم. یکی همین نویسنده‌ای که تابه‌حال اسمش را نشنیده بودم. سن بالایی هم دارد و خب باید بررسی شود که چرا هنوز خودش را بازنشسته نکرده است. شاید نیاز باشد مثل بعضی از اساتید دانشگاه که دل از تدریس نمی‌کندند، خودمان دست به کار شویم. آقا با این سن و سال یک کتاب نمی‌دانم چند جلدی نوشته که اتفاقاً بارها تجدید چاپ شده و نمی‌دانم چرا پس من این کتاب را ندیده‌ام و خب مشکوک به‌نظر می‌رسد و باید علل این چیزها را به‌شدت جویا گردم. اگر بگویم اسم کتابش چیست، آنقدر می‌خندید که خنده‌دان‌تان پاره می‌شود؛ کلیدر. این هم شد اسم خداوکیلی؟! کلی با بروبچه‌های ممیزی خندیدیم. احتمالاً می‌خواسته از خودش ابتکار در کند و کلید و در را با همدیگر مخلوط کرده و شده کلیدر. واقعاً آدم متاسف می‌شود برای ادبیات این مرز و بوم. یک کلمه‌اش را حتی نخواندم، نویسنده‌ای که هنوز نمی‌داند باید خلاصه و مفید چیز بنگارد و تازه همه‌چیزش هم مشکوک است، به درد ما نمی‌خورد. زیر توضیحات رد کتابش نوشتم: «برادر گرامی! جناب آقای محمود دولت‌آبادی! ضمن عرض توفیق روز افزون برای شما پیرغلام گرامی؛ توصیه می‌کنیم پیش از آن‌که دیر شود، در کلاس‌های استاد علامه از تهی پُر حاضر شوید، بلکه با عنایت خداوند، از علم ایشان فیض کافی برده و بعداً سراغ انتشار کتاب بروید. لازم به ذکر است ما به‌جای ناشر این کتاب را از لحاظ کیفی نیز رد کردیم و بابت تلف شدن وقت خود به‌خاطر خواندن سیاه‌مشق‌های شما، ایشان را جریمه‌ی مادی و معنوی می‌کنیم. آمین!».

یکشنبه:
این خارجی‌های بی‌پدر و مادر می‌خواهند مخاطبین ساده‌دل ما را گمراه کنند. نه این‌که خودشان خواهر و مادر ندارند، می‌خواهند ملت ما را نیز از راه به در کنند لاکردارها. نمونه‌ی بارزش این یارو، آلبر کامو. باید مترجمش را توبیخ کنیم تا حساب کار دستش بیاید. جمله‌ی اول کتاب بیگانه را که خواندم، مردودش کردم کلهم. الدنگ نوشته: «دیروز مادرم مرد. شاید هم امروز…». معلوم است دیگر. می‌خواهد رواج بی‌مادری را گسترش بدهد. خاک بر سر بی‌غیرتش! مادرش مرده، انگار نه انگار! تف به ذاتت ای بشر؛ تف!

دوشنبه:
با همه‌ی احترامی که برای وزیر ارشاد قبلی قائلم، به او شک دارم که چرا در کمال بی‌بصیرتی یک بار در گفت‌وگو با رسانه‌ها گفته بود: «فروغ کلیاتش مشکل ندارد، جزئیاتش مشکل دارد». استغفرالله! خداوند هیچ‌وقت نگاه مهربان خود را از ما نگیراناد که چنین جملاتی را عرض کنیم. خدا ببخشد آقای صفارهرندی را… به حول و قوه‌ی الهی همین امروز مجوز تمام شعرهای این فرخزاد را لغو کردم. با «واویلانا» هم یک گفت‌وگوی بخردانه داشتم و با طعنه اعلام کردم: «فروغ فرخزاد شاعره‌ای مجهول‌الحال است که علاوه بر این‌که خواهر یک برادر جلف به‌نام فریدون بوده، در زمان طاغوت بارها به فرنگ و از جمله ایتالیای این مردک فاسد، برلوسکونی سفر داشته که مشخص است دستش با انگلیس توی یک کاسه می‌بوده. ضمن طلب پوزش از مردم فهیم به‌خاطر مجوز ارشاد قبلی به تعدادی از اشعار این شاعره‌ی گمراه، به اطلاع می‌رسانیم که ایشان هم جزئیاتش مشکل دارد و هم کلیاتش».

سه‌شنبه:
دکتری به‌نام علی‌اصغر حلبی، یک کتاب تحقیقی نوشته راجع به طنز در آثار صادق هدایت. داشتم از حرص دق می‌کردم. نخوانده گفتم بروید مجوز ناشر این کتاب را پلمب کنید، وقتی هنوز کتاب «صادق هدایت و دست‌های توی کاسه و پشت پرده»‌‌ی استاد علامه از تهی پُر را نخوانده تا بداند و آگاه باشد همانا.

چهارشنبه:
دکتر عُقعُق (ملک‌الشعری معاصر) یک نسخه‌ی تازه از حافظ ارائه داده که حدود سه غزل او را قابل خوانش دانسته و سایرش را باعث گمراهی ملت گول‌خورنده‌ی ما اعلام کرده. این سه غزل همراه با نقد سیصد صفحه‌ای دکتر عُقعُق به‌زودی توسط انتشارات «نوترون» منتشر می‌شود و به‌نظرم بهترین کتابی است که امسال به آن مجوز نشر دادم. در بخشی از مقدمه‌ی  علمی کتاب آمده: «ای حافظ! برای تو روزی صد بار الهی العفو می‌خوانم. آن هم فقط به احترام این‌که حافظ قرآن بودی، هرچند که در صدق این قضیه نیز مردد هستم. ای مغبچه‌ی مست و پاتیل! ای کاش! ذره‌ای از خدا ترس داشتی و از سرودن این بیت بی‌خردانه‌ی: «واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند» خودداری می‌کردی. به‌جای واویلا لیلی! باید گفت واویلا حافظ! هیچ می‌دانی که فقط همین یک بیت کذایی‌ات دل چه گروه عظیمی را شکسته و بهانه دست چند نفر از گمراهان بی‌پدر و مادر داده؟! آیا شاعر قحطی و شعر قحطی بود که رفتی «الا یا ایها الساقی الدر کاساً و ناولها» را تضمین کردی؟! آیا از خدا نترسیدی؟! الهی العفو واقعاً! الهی العفو جداً!».

پنج‌شنبه:
امروز یکی از کتب درسی که بدبختانه واحد درسی دانشگاه‌ها هم بوده را مردود و سپس زیر پا لگد کردم. با وزارت علوم نیز رایزنی شد تا در عرض سه‌سوت این واحد ظاله را حذف کند. حتی از آوردن اسمش کهیر می‌زنم؛ تنظیم خانواده. نعوذ بالله!

جمعه:
دارم کتاب «لا» را می‌خوانم. واقعاً شگفتانه‌ام کرد. احسنت! احسنت! احسنت! امیدوارم به چاپ سه هزار میلیادرم برسد.

4 دیدگاه

  1. محمد می‌گه:

    خییییلی عالی!

  2. احمد می‌گه:

    خیلی جالب بود. حال کردم

  3. چیزنایی می‌گه:

    خیلی خوب بود عالیییییییی

  4. مرضیه می‌گه:

    واااااقعا عالی بود.
    دست مریزاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>