...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۱۱ اسفند ۱۳۹۴

بلاکم نکن، بلاکم نکن

حمید برزگر

نمی‌خوام از مترو و شلوغی‌هاش بگم، اتفاقا ساعت خلوت مترو بود. همه نشسته بودند و حتی چند صندلی هم خالی بود. دستفروشی رد نمی‌شد، بوی عرق تن به مشام نمی‌رسید، حتی چند نفر در حال مطالعه کتاب و روزنامه بودند. همه چیز مهیا بود که احساس کنم فرهنگ چند هزارساله، بالاخره اونجا، زیر زمین، داره خودش رو بهم نشون می‌ده. داشتم احساس می‌کردم و این احساس لذت‌بخش داشت در وجودم ته‌نشین می‌شد که قطار توی ایستگاه ایستاد.
در باز شد و دو جوان رعنای آریایی وارد شدند و روی صندلی‌های خالی، روبروی من نشستند. بی‌درنگ با گوشی‌هاشون مشغول شدند.
– تلگرامتو باز کن، امیر تو یه گروه ادمون کرده!
+ کیا توشن؟
– خودت ببین. امیر ما رو جای بد نمی‌بره!
+ اوه اوه… چه گروهی! به به!
– اینو ببین.
+ بذار عکسش لود بشه. چقدر هم عکس داره خانم!
– این مال من.
+ مال تو…
– بذار یه pm بهش بدم.
+ خوشگله‌ها.
– فرستادم. اوه! آنلاینه، سین شد.
+ ایزتایپینگه؟
– نه!… اِ… ک… بلاکم کرد.
+ هاها‌ها… اینکاره نیست.
– نه بابا، نگاش کن. از قیافه‌اش معلومه اینکاره است.
+ پس ادا زرنگا رو در می‌آره.
– بذار واسه این یکی من pm بدم… چرا نمی‌شه؟ این ندیده نشناخته، چرا من رو بلاک کرده؟
+ ببینم… این همونه که تو گروه «بخند و در رو» بهش گیر دادی دیگه، از اونجا بلاکت کرده.
– به بند کفشم. کیفم تو جیبش.
+ نگاه کن ۳۹۷ تا عضو داره. حداقل نصفشون ماده‌اند.
– آره بابا، این نشد اون یکی…
صدای جوان‌ها در سرم محو می‌شود و فکر می‌کنم به اینکه پلیس فتا چرا حواسش به مترو‌ها نیست.
اول دو جوان را در دادگاه ذهنم محکوم می‌کنم اما خیلی زود وجدانم به این نتیجه می‌رسد که نمی‌شه کاسه کوزه همه این بی‌اخلاقی‌ها در فضای مجازی را سر این دو جوان شکست.
جوانانی که بعد از انبوه محدودیت‌ها در دنیای واقعی، ناگهان در دنیای مجازی چشم باز کردند و با انبوهی از شماره تلفن و عکس بانوان محترم روبرو شدند، شاید تاب تحمل اینهمه خوشبختی را یکجا نداشته باشند و…
هنوز نتیجه‌گیری وجدانم تمام نشده که بخشی از مغزم که خیلی شاکی است خود را وسط می‌اندازد و تحلیلش را مطرح می‌کند.
– «اینا تو عصر تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی برگشتند به دوره غارنشینی» آخه ماده؟… ماده؟
و اضافه می‌کند.
– «خب شاید هم حق داشته باشند، شاید کسی نبوده به این نر‌ها کمی احترام، اخلاق و روابط اجتماعی بیاموزد. به همین خاطر نر مانده‌اند.»
به خود که می‌آیم همه چیز رنگ باخته، دو جوان پیاده شده‌اند. همهٔ صندلی‌ها پر است. دستفروش‌ها در میان جماعتی که ایستاده‌اند، می‌لولند. هیچ کس کتابی در دست ندارد و بوی عرق تن بیداد می‌کند. / چیزنا chizna.ir

12 دیدگاه

  1. امیر حیدری باطنی می‌گه:

    به بند کفشم. کیفم تو جیبش رو باید به صورت فحش بخونیم، آیا؟؟؟؟؟
    ولی در کل طنز تلخ خوبی بود… ممنون!

  2. علی احدی می‌گه:

    مرسی. خوب بود. و البته واسه چیزنا یه کم تلخ

  3. محسن می‌گه:

    چندی پیش عکسهایی فرضی از دوران پدر بزرگی همین جوانان آریایی در فضاهای مجازی پخش شده بود که خیلی طنز تلخ تری داشت امیدوارباشیم نسل بعد اینها با پشت کردن به این فرهنگ پدرانشون با فرهنگ تر باشن!

  4. رضا می‌گه:

    یکی از بهترین نوشته های چیزنا بود.
    طنز یعنی این،یعنی در عین ظرافت و شوخ طبعی به مهم ترین مسائل نگاه انتقادی داشته باشه و گرنه میشه لودگی و هجو.
    دست مریزاد آقای برزگر عزیز.
    پیروز باشید.

  5. یاسمین می‌گه:

    همین مزاحم‌های اینترنتی و تیکه‌پرون‌های خیابانی زندگی روزمره رو برای همه‌ی ما تلخ‌تر می‌کنند.

  6. محمد می‌گه:

    عالی بود

    فقط لطفن این متنو به خانم شکوفه موسوی نشون ندید که متنای بی مزشون در مورد عشاق و شماره بده های دنیای واقعیشون کمه باید در مورد مجازیاشم بخونیم از اون به بعد.

  7. سورى می‌گه:

    اى بابا بسه بخدا اینه حالو روزه جوووونایه ما…😒😒😒😒

  8. ارغوان می‌گه:

    فکر نمیکنم این فقط محدود به ایران باشه ولی در مجموع فضای مجازی در ایران کاربری مفیدش رو کم کم داره از دست میده و صرفا تبدیل به جایی برای رها کردن عقده های فرو خفته مصرف کنندگانش شده

  9. - می‌گه:

    ادب…
    ادب…
    طنز بی ادبی نیست که… هست؟

  10. رضا می‌گه:

    ادای زرنگا :)))))

پاسخ دادن به رضا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>