...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۱۴ شهریور ۱۳۹۵

خوبِ خوب میشه و…

مهرداد نعیمی

توی فرودگاه لندن با یک دوشیزه دعوایم شد، ده دقیقه زُل زده بود بهم، عاشقم شده بود انگار، من درگیر انگشت‌نگاری و تائید ویزا و پیدا کردن چمدان بودم و اون همین‌طور خیره بهم نگاه می‌کرد. این خارجی‌ها اخلاقیات ندارند که… مام خوش‌تیپ… همه‌جا همه‌ی چشم‌ها روی من بود… حالا تازه زیپ شلوارم هم باز مونده بود، اگه اونم بسته بودم که اصلا وووش! روی دست می‌بردنم… بگذریم، خانمه جوری محو تماشای من بود، که یک‌لحظه با خودم گفتم دست از جستجو بردارم و با همین دوشیزه کنار هم پیر شویم. بعد به زبان آلمانی چند جمله گفت که نفهمیدم. ازش پرسیدم انگلیسی بلد هستی؟ گفت نه!
منم نه که همزبون بودن با همسرِ آینده خیلی برام مهمه، برای همین کلا بی‌خیالش شدم. البته انگلیسیم هم اونقدرا خوب نیست، ولی آلمانی رو که عمرا هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرم.
ورودی فرودگاه، دو تا راننده داشتند با هم دعوا می‌کردند. حالا هم‌مسیر هم نبودندها… غربی‌اند دیگر، بیست‌وسی گفته بود غربی‌ها همه‌ش در حال جُرم و جنایت هستندها. آرام رفتم روی صندلی جلوی یکی از تاکسی‌ها نشستم. روی صندلی یک قالیچه پهن کرده بود که مزین به طرح آیشواریا رای بود. با خودم فکر کردم: «ناکِس هندیه» یهو دیدم فرمان ماشین جلومه… از خنگول بودن خودم خنده‌م گرفت، هیچ چیز این انگلیسی‌ها مثل آدم نیست… آخه چرا باید جای راننده سمت راست ماشین باشه؟ خواستم پیاده بشم که ناگهان چنان ولوله‌ای شد که انگار نیویورکیم و یازده سپتامبره. پلیس از دو طرف ماشین رو محاصره کرد، یکی از پلیس‌ها گلن‌گدن رو کشید، گفت: «یالا از ماشین پیاده شو!»
حالا بیا ثابت کن اشتباهی نشستم پشت رُل! هرچی انگلیسی بلد بودم از ذهنم پاک شد، با اون زبون مزخرف‌شون… ساکت و ساکن مونده بودم. پلیس پرسید: «اهل کدوم کشوری؟»
با یک غرور خاصی، خیلی شیک گفتم ایران! انگار برای دریافت جایزه‌ی اُسکار صدام زده باشن. یعنی راه داشت براشون آهنگ «وطنم، ای شکوه پابرجا» رو هم اجرا می‌کردم. پلیس‌ها دچار اختلاف نظر شدند، اولی گفت: «سارق احمقیه…!» دومی گفت: «نه بابا تابلوئه تروریسته!» سومی گفت: «اسلحه‌ت رو از پنجره پرت کن بیرون…» چند پلیس هم آماده‌ی شلیک به من شدند. چشممو بستم. حس آدمی رو داشتم که داره تیر بارون میشه… از دور صدای یه موزیک ایرانی از ضبط ماشینی شنیده شد: «مامور گمرکم من، تو زندگی رُکم من، صیاد اردکم من، عاشق تنبکم من، فلفل و نمکم من، خدا می‌دونه خوشم من، تو هیکلا تکم من، عاشق مهوشم من، راستی حکایتم من، خونه و عمارتم من، داداش کرامتم من»
تمام مردم حاضر در محوطه‌ی روبروی فرودگاه لندن مشغول حرکات موزون شده بودند. حتی منم با وجود اینکه در موقعیت سختی بودم، همچین کج و کوله، عین حوله شده بودم، رئیس پلیس‌ که مشغول تماشای وضعیت بود، به سمتم نزدیک شد و گفت: گفتید ایرانی هستید؟ وای… اسم‌تون چیه؟ مهرداد؟ آقا مهرداد ایران از خوشنام‌ترین کشورهای دنیاس. به ما افتخار دادید که به اینجا اومدید. اصلا چرا رفتید ویزا گرفتید شما؟ ویزا نمی‌خواد بابا… چقدر برای ویزا خرج کردید؟ چهارصد دلار؟ (دست توی جیبش کرد و پونصد دلار بهم داد) نه نباید از شما پول می‌گرفتن… گفتن نداره، یه دنیاس و یه ایران… شما یجورایی مرکز دنیایید، بهترینید. همه‌ی ما فرهنگ و ادبیات‌مون رو از شما داریم. هنر هم فقط نزد شما ایرانیا بوده… اصلا آقای نعیمی چرا تاکسی؟ اجازه بدید لیموزین صدا کنم بیاد هر جا که دوست دارید ببردتون…

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>