...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۴ مرداد ۱۳۹۵

درباره‎ی الی… – ریویژن دوم!

مهرداد نعیمی

پیرمرد ریشش را خاراند و گفت: «من شرط می‌بندم این خانمه کشتی‌گیره»
پیرمرد دوم: «نه بابا… من یه عمری خودم کشتی‌گیر بودم. این اصلا بهش نمی‌خوره کشتی‌گیر باشه…»
اولی: «اگه راست میگی برو ازش بپرس… من شرط می‌بندم»
دومی: «هرچی باشه من پیشکسوت این عرصه‌ام. توی المپیک ۱۹۷۲ مونترآل ملی‌پوش بودم. حرفمو قبول کن»
اولی: «شرط ببند اگه راست میگی»
دومی: «شرط می‌بندم ولی خودت باید بری ازش بپرسی…»
موقعیت بسیار فریکی بود! تصور کنید دو تا پیرمرد با هم کل بیندازند که یکی‌شان برود از زنی بپرسد که آیا کشتی‌گیر بوده یا نه! چند متر آن‌طرف‌تر، امید امینی، ۲۹ ساله، فارغ‌التحصیل رشته‌ی عمران توی تاکسی یکی از دو پیرمرد منتظر نشسته بود و حسابی حرصش گرفته بود. بنظر می‌آمد کل‌کل دو پیرمرد ساعتها ادامه داشته باشد! مقصد امید ابتدای جاده چالوس بود. قرار بود آنجا تعدادی از دوستانش را ببیند و همراه آنها به نوشهر بروند. امید که هفت روز اول سال جدید را تنها توی اتاقش مانده بود و فیفا بازی کرده بود، قصد نداشت دعوت دوستانش را قبول کند… چون همه از دم متاهل بودند بجز او… بهانه‌ای جور کرد و دعوت را رد کرد اما پیمان مژده داد که قرار است دختری به نام الی که او هم مجرد است، به این سفر بیاید و شاید خدا را چه دیدی… دری به تخته‌ای خورد و… خلاصه امید حسابی شیک کرده بود و دم جاده شهریار منتظر نشسته بود تاکسی پر شود.
وقتی به محل قرار رسید، همه بجز الی آمده بودند…. نگاهی به تک‌تک حاضرین کرد… خُب همگی خوش‌تیپ و باحال بنظر می‌آمدند. با خودش فکر کرد الی اگر مشابه برایند اینها هم باشد، می‎تواند نیمه‌ی گمشده‌اش باشد. با امیدواری چشم به جاده دوخته بود تا اینکه الی آمد، چه آمدنی…. بعدها که امید این خاطره را برای دوستانش تعریف کرد، الی را اینطوری معرفی کرد: «یه مکعب مستطیل قد ۱۵۰ وزن ۱۸۰، زشت، آرایش خز، گیرررر، اخلاق ضایع، بی‌استعداد، سلیقه‌ی افتضاح، پر فیس و افاده، بی‌نمک، سطحی…»
همگی سوار ون شدند و امید فقط به چهره‌ی پیمان خیره شده بود تا بخاطر آوردن الی، او را فحش‌باران کند… الی اما خوشحال، حین مسیر هشتاد و پنج درصد بدنش را از پنجره ماشین بیرون برده بود و توی تونل‌ها جیغ می‌زد…. امید از فرصت استفاده کرد و رو به پیمان گفت: «من تو رو می‌کشم…. این چیه آخه؟»
پیمان: «جونِ تو منم از نزدیک ندیده بودمش تا حالا… وقتی سپیده اینستاگرامشو نشونم داد، کلا یه آدم دیگه بنظر میومد… اما نگران نباش. سپیده می‌گفت خیلی خوش اخلاقه. عاشقش میشی…»
امید: «خفه شو بی‌شرف… من نمیام شمال. بزنید بغل من برمی‌گردم»
پیمان: «جونِ پیمان آبرو ریزی نکن. دختر خوبیه…»
شب اول رسید. هر یک از اتاق‌ها را یکی از زوجین پر کرده بود و الی نیز روی تنها مبل پذیرایی خوابیده بود و خر و پف می‌کرد و امید روی قالیچه‌ی کثیفی که جلوی در توالت پهن شده بود تلاش می‌کرد بخوابد اما نمی‌توانست. بوی توالت اذیتش می‌کرد. دو سه ساعتی طول کشید تا دماغش بی‌حس شود و خوابش ببرد و هنوز چشمانش گرم نشده بود که با صدای فریاد الی از خواب بیدار شد. الی در خواب با صدای بسیار کلفتش داد ‌زد که: «عروسک مال عباسه. بندازیدش بیرون»
تقریبا می‌شد گفت امید از ترس شلوارش را کثیف کرد. درحالی‌که هنوز دست و پایش می‌لرزید بالای سر الی رفت و پرسید: «چی شده؟ عباس کیه؟ عروسک چیه؟»
الی با لبخندی بر لب، داشت خواب هفت کوتوله را می‌دید انگار… امید زیر لب غرولند کرد که: «توی خواب هم حرف می‌زنه؟ خدایا با من شوخیت گرفته؟ خدا لعنتت کنه پیمان…»
آن‌شب امید چندین بار با فریادهای الی از خواب بیدار شد و صبح پیمان به‌سختی توانست امید را بیدار کند. لبخند رذیلانه‌ای گوشه‌ی لبش بود و به امید گفت: «دیدی گفتم عاشقش میشی؟ دیشب سر و صداتون تا قفقاز شنیده می‌شد!»
امید: «خفه‌شو… این توی خواب حرف می‌زنه.. از کجا پیداش کردی اینو؟»
پیمان: «همکار سپیده‌س توی مهد کودک… (بعد با خنده گفت) واقعا حرف می‌زنه توی خواب؟»
امید: «ببند نیش‌تو….»
سپیده که مشغول دونگ جمع کردن سفر بود، سراغ امید آمد: «سهم تو میشه ششصد هزار تومن!»
امید: «شیشصددددد هزار؟ چرا اینقدر زیاد؟»
سپیده: «خب سهم الی رو هم تو باید بدی دیگه… یه کم جنتلمن باش…»
امید: «گمشو. به من چه…»
در زندگی زخم‌هایی هست که جایش فقط اینطوری خوب می‌شود که بزنی زیر همه‌چی و بعد بروی در افق محو بشوی… آن‌روز امید دلش می‌خواست با همان دو دستش الی را توی دریا غرق کند و بعد راهش را بکشد برگردد تهران! حسابی به فکر فرو رفته بود. فی‌الواقع فقط از گیر افتادنِ بعدش می‌ترسید وگرنه دست‌دست نمی‌کرد! در همین افکار غوطه‌ور بود که پسری جوان، قد بلند و خوش‌تیپ، یقه‌ی او را گرفت و با سر محکم ضربه‌ای به صورت امید زد، جوری‌که صدای خُرد شدن دماغ امید در شعاع صد متری شنیده شد و حواس همه به سوی آنها جلب شد. الی به سوی آنها دوید و داد زد: «علیرضااااااااااا» بعد سیلی آبداری به گوش علیرضا زد و گفت: «چجوری بگم من از تو خوشم نمیاد؟ ولم کن دیگه… هنوز تعقیبم می‌کنی؟»
علیرضا چونان گربه‌ی شِرِک، ماخوذ به حیا و آرام ایستاده بود و حتی جرات نمی‌کرد به چشم‌های الی نگاه کند…. بعد از چند ثانیه سکوت با صدایی لرزان گفت: «الی… می‌دونی که من دیوونه‌تم… خُلتم… خرتم… هیچ‌وقت نگفتی چرا بهم جواب رد دادی… شاید دچار سوء‌تفاهمی شده باشی.»
الی: «چرا نداره… به دلم نمی‌شینی… زوری نیست که…. علیرضاااااا… تو رو خدا بی‌خیالِ من شو….»
امید دماغش را گرفته بود و زار می‌زد و کسی به او توجهی نمی‌کرد… علیرضا لگد دیگری به امید زد و رفت.
آن‌روز امید به محض خروج از بیمارستان، با دماغی باندپیچی‌شده، سوار یکی از تاکسی‌های تهران شد و باز با پیرمردی که به گفته‌ی خودش در المپیک ۱۹۷۲ مونترآل ملی‌پوش بود روبرو شد. پیرمرد رو به پیرمرد دیگری که این‌بار روی صندلی کنارش نشسته بود کرد و گفت: «من می‌گم این پسره توی مسابقه‌ی بوکس دماغش شکسته. نظر تو چیه؟»
پیرمرد دوم: «برو بابا به این نفله می‌خوره بوکسور باشه آخه؟ از این دماغ عملیاس…
پیرمرد اول: نخیر. بوکسوره… ابروهاشم ببین. پاره شده… شرط می‌بندم باهات….
پیرمرد دوم: اینو فوت کنم می‌افته ته دره بابا…. بوکسور آخه؟
پی‌نوشت: بستنِ پایانِ بازِ متن: الی آن روز توی دریا غرق شد. من خودمم سورپرایز شدم. قاعدتا نباید این‌طور می‌شد. بعدها سپیده از شوهرش امیر جدا شد و به هالیوود رفت. امیر کارگردان شد و در یک فصل دو فیلم بر پرده‌ی اکران داشت که اولی اِند سخیف بودن و دومی اِندِ فلسفی بودن بود. پیمان دیگر هیچ‌وقت امید را ندید و به کمپ ایکس‌رِی پیوست. از سرنوشت امید خبری نداریم.

4 دیدگاه

  1. محسن می‌گه:

    فوقالعاده بود

  2. یکی می‌گه:

    خیلی عالی بود،آفرین

  3. علی احدی می‌گه:

    چرا فقط یه لایک می خوره؟
    من می خوام شونصد تا لایک بدم
    خیلی باحال بود مهرداد نعیمی

  4. علی احدی می‌گه:

    مخصوصاً اون قسمتش که الی توی تونل درصدی از بدنش از پنجره بیرون بود
    خدا نکشدت….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>