...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۵ اسفند ۱۳۹۴

دل کاری

شکوفه موسوی

چیزهایی که اینجا می خوانید، چیز خاصی نیست. چند روایت نسبتا معتبر است از روزمرگی‌هایی که همگی با یک هدف تکراری اتفاق می‌افتد…

یک ساختمانی در تهران وجود دارد که اسمش متشکل از سه حرف جدا از هم فارسی است (نام نمی‌برم که اولا تبلیغ نشود ثانیا یک وقت زبانم لال دلواپسان ساکن آن ساختمان و حومه، شب عیدی راه نیفتند توی خیابان و تحصن کنند مقابل دفتر چیزنا و ترافیک و هزار چیز دیگر ایجاد شود که به ساختمان ما توهین شد و فلان و بهمان و حتا بیسار!).
این ساختمان یک پارکینگ و چند دربان دارد که بخاطر پر بودن خیابان‌های اطراف برای ورود به محوطه رستوران‌های آن ساختمان باید دعا کنید که حداقل پارکینگ یک جای خالی داشته باشد. نگهبان‌های درب ورودی این پارکینگ همچون بسیاری از نگهبانان همواره در حال خوردن چایی هستند و با لهجه‌های کمی تا قسمتی نامفهوم سخن می گویند، نگاه می‌کنند و می‌خندند. البته لهجه و تن صدا به گونه‌ایست که محاله بفهمید دارن دعوا می‌کنن یا شادمانی!… یک روز که قرار کاری مهمی در این ساختمان داشتم، بعد از طی چندین باره خیابان‌های اطراف و پیدا نکردن جاپارک به سراغ پارکینگ رفتم و تقاضای جاپارک کردم که نگهبان مربوطه گفت از همون راهی که اومدی برگرد. منم با حالت عجزگونه مدل فیلم‌های تلگرامی گفتم: من فقط تقاضای جاپارک دارم، فقط جاپارک! خلاصه در حال مذاکره بودیم که دو همکار دیگرش چای‌خوران آمدند و لبخند‌زنان با حالت دلبری مردانه‌طوری پرسیدند که حالا کجا می‌خوای بری؟ با نامزدت قرار داری؟ بچه کجایی؟ دانشجویی؟ ماشینت نمره چه سالیه؟ قصد فروش نداری؟ و… خلاصه من هم فقط تکرار می کردم که تقاضای جاپارک دارم، فقط جاپارک. (اساسا نمی‌دونم این “دانشجویی؟” چه اثری در تصمیمات دیگران داره که همواره می پرسن)! خلاصه بعد از سوالات جورواجور و لبخندهای مصنوعی من، راه را باز کردند و در آن لالوهای پارکینگ جایی نشانم دادند. کارم که تمام شد و می خواستم بروم پرسیدم که خب وقتی جا خالی بود، چرا اولش گفتین جا ندارین و بعدشم کلی سوال و جواب؟ یکیشون گفت: “خب خانم بلخره ماهم دل داریم دیگه! حالا شما این شماره منو بگیر، خواستی ماشینت رو بفروشی خبر بده. من مشتری دست به نقد دارم”.
اینگونه است که به نتیجه می‌رسیم در این مرز و بوم آدم‌ها همواره با دلشان کار می‌کنند و دلشان هدایتشان می‌کند. دکتر-مهندس و پارکبان هم ندارد، همه توی کار دل‌اند، دل! / چیزنا chizna.ir

12 دیدگاه

  1. امیر حیدری باطنی می‌گه:

    شما هر روز توی تهران دچار مشکل میشید؟؟؟؟ تم اصلی تمام مطالبتون همینه… عوض کنید کافیه دیگه!

  2. سجاد می‌گه:

    منم فقط تقاضا دارم شما چیزی ننویسی!

  3. sed alireza می‌گه:

    به نظرم یه دسته بندی جدید مثلا به اسم “چیز یخ” می تونین واس ایشون ایجاد کنین.

  4. زهرا می‌گه:

    خیلی بیمزه مینویسین.نبود نویسنده هایی مثل شما بهتر از بودنتون بعنوان طنزنویس خانومه!

  5. محمد ا. می‌گه:

    میگم ما که الآن داریم کامنت میذاریم یه وقت فکر نکنید میخوایم مختون رو بزنیم! 😐 مرسی.

  6. یاسمین می‌گه:

    شخص کیم کارداشیان هم به این اندازه در تهران شماره نمی‌گیرد.

  7. محمد می‌گه:

    به نظرم آقای سیارسریع کلاسای طنزنویسی میزاره … شمام یه سر بزنی بد نیست .
    بعد شما هیچ دغدغه دیگه ای جز این موضوع نداری ؟ حداقل میخوای بگی من خیلی شاخم و اینا حداقل یه دکتری وکیلی چیزی رو سوژه قرار بده … آخه دربون سینما و پارکبان هم شد مخاطب خاص ؟

  8. ایرج می‌گه:

    شکوفه خانم سلام
    خداقوت
    فکر میکنم تنها کسی که به شما شماره نداده من باشم
    خواستم بگم یه وقت بد نباشه
    مرسی عه

  9. sara می‌گه:

    وای خیلی منتظر بودم تا مطلب جدید بنویسین. لازم می دونم بازم ازتون تشکر بکنم بخاطر این قالب جسورانه که البته به مذاق خیل یها خوش نمیاد اما دردیه که همه ما خانم ها باهاش هر روز درگیریم و انقدر تجربه کردیم که سر شدیم!

  10. محسن می‌گه:

    نمیدونم چرا دوستان منتقد به این جمله آغازین توجه نمیکنن:”…از روزمرگی‌هایی که همگی با یک هدف تکراری اتفاق می‌افتد…”
    بابا جون بچه خودش گفته که!
    اجازه بدین ایشونم رشد کنه !
    جوجو جون تو بنویس با اینا کار نداشته باش!

  11. مریم می‌گه:

    با حال مینویسی … البته همه میدونیم این اقایون همه باشخصیتن و إوا…
    شوما بنویس ..
    پ.ن. اونا چندتادربون بودن شما چرا گر گرفتی.. عزیزم..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>