...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۳۱ مرداد ۱۳۹۵

زندگیِ بقیه…!

مهرداد نعیمی

اُمید امینی، پسری با قد متوسط، سال ۸۲ دانشگاه قبول شد. دانشگاه رفتن‌های متولدین دهه‌ی شصت خیلی با الان متفاوت بود. آن‌وقت‌ها تعداد شرکت‌کنندگان ۵ برابر بیشتر و تعداد مجازشوندگان ده برابر کمتر بود! اُمید خوشحال به سراغ پدرش رفت: «بابا بابا من دانشگاه قبول شدم.»
پدر: «آفرین پسرم. بالاخره نتیجه‌ی زحماتت رو گرفتی… تبریک می‌گم. خُب کجا قبول شدی؟»
اُمید: «پانزده کیلومتری یزد… رشته‌ی عمران»
پدر: «عالیه. خاله‌اینات هم که یزد هستن. می‌تونی بری چتر اونا بشی پسرم. خوشحالم که مجبور نیستی فعلا بری سربازی»
کات به: امید تلفنی قبولی‌اش در دانشگاه را به خاله‌ خبر داد. خاله‌اش کلی ذوق کرد و آدرس دانشگاه را پرسید. امید آدرس را برایش خواند. خاله‌اش تنها چیزی که از آدرس دستگیرش شد این بود که تابحال اسم این نقاط را هم نشنیده است. با درماندگی خاصی گفت: «حالا مبارکه به هر حال امید جان…»
کات به: یک ماه بعد برای ثبت‌نام به یزد رفتند. پدر تصمیم گرفت این یک بار را خودش با ماشین پسر را به سرمنزل علم برساند…
پدر: «پسرم من بهت افتخار می‌کنم. پسرخاله‌ی داغونت سیگاری شده و تو عوضش داری میری دانشگاه.. این یعنی تابحال در زندگیت مسیر درستی رفتی…»
آن‌روز تازه متوجه شدند که دانشگاه در واقع در یزد نیست و در ابرکوه است که واقع در ۱۳۰ کیلومتری جنوب‌غربی یزد بود.
پدر: «بی ‌ناموسا پس چرا توی دفترچه زده بودن ده کیلومتری یزد؟»
آن‌هم جاده‌ی یزد به اردکان که رسما درون کویر قرار داشت و کیلومترها فقط دشت و خاک بود…
کات به: اُمید و پدرش بالاخره به ابرکوه رسیدند… ابرکوه شهری بود با سه خیابان و دو میدان و یک میوه‌فروشی… همین… اصلا دانشگاهی وجود نداشت… پس دانشگاه کجا بود؟ بعد از دقایقی پرس‌وجو از عابرین، کاشف به عمل آمد که دانشگاه ابرکوه پانزده کیلومتر با خود شهر فاصله دارد… خُب حداقلش اینکه فهمیدیم چرا در دفترچه نوشته بودند پانزده کیلومتریِ یزد!
پدر: پسرم بیا برگردیم. می‌ری سربازی و وسطاش دوباره کنکور می‌دی. ایشالا که جای بهتری قبول میشی…
اُمید: نه پدر… من مصمم هستم که حتما امسال برم دانشگاه.
کات به: خُب بالاخره دانشگاه ابرکوه دیده شد. دانشگاهی بود با یک ساختمان و یک سر در! همین. عملا هیچ چیز دیگری در این دانشگاه وجود نداشت… نه سایت، نه کارگاه، نه آزمایشگاه، نه دانشکده…
اُمید: راستی خوابگاه چی؟ شب کجا باید بمونیم؟
مشخص شد که خوابگاه خودش هجده کیلومتر دورتر از دانشگاه است و حالا اُمید و پدر باید همچنان به سفر طولانی‌شان ادامه می‌دادند. البته بعدتر مشخص شد که این تازه خوابگاه دختران است و خوابگاه پسران هفت کیلومتر جلوتر بود! خوابگاه که چه عرض کنیم. احتمالا این خرابه، اولین بنایی بوده که درون کویر ساخته شده بود… درون خوابگاه تابلویی زده شده بود که رویش نوشته شده بود: «محل سِلف غذا، هشت کیلومتر جلوتر…!»
کات به: پدر مشغول رانندگی بود و اُمید بدون هیچ جمله‌ای در سکوت کنارش نشسته بود..
پدر: «پسرم انصراف بهترین تصمیمی بود که می‌شد بگیری….»
اُمید هیچ جوابی نداد… پدر آرام دست توی داشبورد برد، دو سیگار روشن کرد، اولی را به پسرش داد و دومی را گوشه‌ی لب خودش قرار داد و صدای موزیک را زیاد کرد…

www.chizna.ir

3 دیدگاه

  1. محسن می‌گه:

    عالی بود مخصوصا پایانش!

  2. محمد می‌گه:

    امید بعد از انصراف رفت سربازی و الانم با کارت پایان خدمت دویست کیلومتری یزد وسط جاده لواشک بساط میکنه

  3. زهرا می‌گه:

    ابرکوه تو جاده یزد اردکان نیستا! تو جاده یزد به سمت آباده و شیرازه.
    ولی مطلب کلش جالب بود خسته نباشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>