...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۳ آذر ۱۳۹۴

سلامی به ژولیوس سزار

مهرداد نعیمی

عده‌ای گُمان می‌کنند ژولیوس سزار بهترین پاک‌کنندهٔ صورت‌مسئله به هنگام عشقولیت بود، چونان که وقتی دل در گروی کلوپاترا بسته بود خیلی خونسرد کُشتار صد‌ها هزار آدم را کلا تکذیب کرد اما خیر… شک نکنید در این مهم هم ایران حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد. خودِ من هفده ساله که بودم در یک شرکت آماری کار می‌کردم و از‌‌ همان روز اول عاشق دختری شده بودم به نام مهسا که در آن شرکت رئیسِ من محسوب می‌شد و پدرش هم رئیس کل شرکت بود، برای ذره‌ای جلب توجه، شده بودم بهترین کارمند تاریخِ دنیا اما او اصلا به من محل نمی‌گذاشت. روز‌ها می‌آمد و می‌رفت و این دختر متوجه نمی‌شد من چه گزینهٔ خوبی حداقل برای روی میز هستم. اگر مهسا می‌گفت آدمِ اکتیو دوست دارد مثل خر کار می‌کردم! اگر می‌گفت هنرمندان را دوست دارد با دُکمه سرآستینم موزیک «سام وان لایک یوی» ادل را می‌نواختم. وقتی گفت از مردهای دست‌به‌فرمان خوشش می‌آید گفتم: «من رانندگیم بیسته! بابام از ده سالگی اینقدر به دست‌فرمونِ من اعتماد داشت که ماشین را به نامِ من کرد اصلا» کم‌کم آماده می‌شدم که یک بار که سراغم می‌آید درمانده و شکسته بگویم: «آمدی جانم به قربانت ولی تو هم که حتی توی این شرایط هم…»
تا اینکه یک روز شتر بخت پیدا و پدرش دچار حملهٔ قلبی شد و مهسا خیلی دلواپس و هیجان‌زده به جای زنگ زدن به اورژانس سوئیچ را به سمتِ من پرت کرد و گفت: «زودباش کمک کن باید برسونیمش بیمارستان». مانده بودم بهش بگویم که گواهینامه ندارم یا نه… که رانندگی هم بلد نیستم… که حتی پدرم هم ماشین ندارد… که اصلا نمی‌دانم کدام دکمه برای بوق است و کدام برای برف‌پاک‌کن… ولی خیلی رمانتیک بهم نگاه کرد و گفت: «مهرداد خدا رو شکر الان اینجایی… این لطفت فراموشم نمی‌شه…»
دو دل اما امیدوار، با دلی مملو از عشق، با گام‌هایی استوار… نشستم پشت رُل، داشتم با یک دنده‌عقب از جای پارک درمی‌آمدم که دووووفسکککک… به پرایدی برخورد کردیم و نیمی از آن را هم‌سطح آسفالت کردیم، مهسا که هنوز کمربندش را نبسته بود، محکم رفت توی شیشه و پدرش که روی صندلی عقب دراز کشیده بود در خودش گره خورد… مهسا وحشت‌زده بهم زل زده بود و با چشمانی گشاد منتظر توضیحاتم بود، خودم را نباختم و ناباورانه گفتم: «تو رو خدا نگاه کن، مردیکه مثل گاو داره رانندگی می‌کنه! متنفرم از رانندگی در این شهر». خلاصه اینکه به ژولیوس سزار بگویید هیچ‌وقت استعدادهای نوظهور را نباید دسته‌کم گرفت. / چیزنا دات آی‌آر chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>