...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۸ دی ۱۳۹۴

عشق روی پیاده‌رو!

مهرداد نعیمی

سر کوچه دیدم یه پیرزنِ کوتاه‌قد با بدبختی داره روی دیوار اعلامیه می‌چسبونه… از محتویات اعلامیه می‌شد حدس زد که متوفی شوهرش بوده. رفتم جلو گفتم: «حاج‌خانم اجازه بدید کمک‌تون کنم.» جوابمو نداد، خواستم چسب رو از دستش بگیرم و کمک کنم که محکم کوبید روی دستم و خودشو عقب کشید! گفتم: «ئه.. این چه کاریه؟ با این آجری که شما زیر پات گذاشتی، الانه که بیفتی زمین لگنت بشکنه، به فنا بری.»
گفت: «بهت اعتماد ندارم، از کجا معلوم مثل پسربچه قبلی اعلامیه‌هارو نریزی توی جوب در بری؟»
گفتم: «خب جلوی خودت می‌چسبونم. این دیگه اعتماد نمی‌خواد که»
گفت: «من کلا به دو گروه از آدما نمی‌تونم اعتماد کنم، اونایی که نمی‌شناسم و اونایی که می‌شناسم! تو تازه شانس آوردی جزء دسته اولی»
گفتم: «بابا منو می‌شناسید… شوهرتون رو زیاد توی محله دیده بودم… یه پیکان داغون داشت که من همیشه برای روشن کردن هل می‌دادمش… خدا بیامرزدش… نصف عمرش به هُل دادن گذشت!»
گفت: «خب که چی؟ حالا می‌خوای انتقام هُل دادنات رو بگیری؟»
گفتم: «بابا شما چقدر بدبینی. انتقام چیه؟ من خوشم میومد ازش… آقاتون هی برامون جُک تعریف می‌کرد. از این شر و ورای وایبری تلگرامی… مثلا یادمه می‌گفت من اگه گروه موسیقی داشتم اسم گروهمو می‌گذاشتم Unknown Artist، اینجوری لازم نبود هیچ تبلیغی برای گروه‌مون بکنیم، چون توی تک‌تک سی‌دی‌هایی که سر چهارراه می‌فروشن، اسم گروهمون اومده! از این‌دست جوکای اینترنتی»
گفت: «آره خدا بیامرز از این خزعبلات زیاد تعریف می‌کرد. می‌خوای انتقام جوک‌های خنک‌شو بگیری؟»
گفتم: «انصافا به عمرم از شما بدبین‌تر ندیدم. شوهرتون هم اون‌همه خوشبین و ساده بود. چطور با هم دووم آوردید؟»
کمی بغض کرد، اعلامیه‌ای به من داد و من شروع به چسباندن کردم. بعد درحالی‌که صدایش می‌لرزید گفت: «اون خوشبین بود؟ اون خدابیامرز بی‌شرف اگه واقعا خوشبین بود به من برچسب بدبین نمی‌زد! اگه واقعا خوشبین بود منو واقع‌گرا می‌دید!»
گفتم: «حالا چی شد که مُرد؟ سالم بود که.»
خیلی جدی گفت: «به شتر گفتن کجات کجه؟ گفت بپرس کجام راسته… کجاش سالم بود؟ تازه سرطان ترموستات هم داشت!»
خنده‌م گرفت… گفتم: «منظورتون پروستات باید باشه. پروستات مگه می‌کشه؟»
از خندیدنم چنان شاکی شد که عابدزاده پس از گل خوردن از مدافعانش! اعلامیه را با خشونتِ تمام از دستم گرفت و گفت: «می‌خندی؟ دیدی حق داشتم بهت اعتماد نکنم! یالا گورتو گم کن از جلوی چشمم!»
بعد لگد محکمی هم به پشتم کوبید! نزدیک بود بیفتم توی جوب. یعنی می‌خوام بگم هنوز داریم آدم‌هایی رو که تا دم مرگ عاشق هم هستن و بهم توجه می‌کنن. این وقت‌هاست که آدم کمی به عشق و ازدواج خوشبین میشه! / چیزنا chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>