...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۲ شهریور ۱۳۹۵

فلسفه ” نه داداش مشکلیه؟”!

پری‌سا شمس

این روزها با دیدن مسابقات المپیک بسیار اندوهگینم که چرا از سنین نوجوانی رفتم دنبال نویسندگی و چرا ورزش را انتخاب نکردم تا خوشبختی هم مرا انتخاب کند. آخر مگر بدبخت تر و مظلوم تر از نویسنده هم خدا آفریده؟ اما اگر ورزشکار بودم، اگر ورزشکار بودم…
واقعیت امروز:
من: آقای پلیس! جناب سروان جریمه نکنید تو رو خدا…
پلیس: داشتی با موبایل حرف میزدی خانوم!
من: جناب سروان الان نیم ساعته ماشین من ده سانت هم جلو نرفته، تو این ترافیک که نباید جریمه کنید آخه!
پلیس: خانم بحث نکن، دوبرابر می نویسما!
من: باشه آقا بنویس، ولی پول نویسندگی پول زحمتکشیه، این پولا خوردن نداره…
و بعد برگ جریمه به دست با بغض به افق خیره میشم….
واقعیت من اگه ورزشکار بودم:
من: میگم جریمه نکن سروان، انگار حرف حساب تو مخت نمی ره، نه؟
و بعد پیاده میشدم با یه حرکت سه ضرب سروان صد کیلویی رو میبردم بالای سرم، یه چرخی هم باهاش می زدم بعدش تالاقی پرتش می کردم رو زمین که ببینیم باز جرات می کنه الکی مردمو جریمه کنه یا نه!
واقعیت امروز:
سردبیر چیزنا تکست میزنه که چرا مطلبت دیر شده؟
من: وای ببخشید، به خدا نرسیدم کار کنم…
بزرگمهر: چی؟!! نرسیدی؟! مگه اینهمه با هم حرف نزدیم؟ مگه من برای همه تون روز اعلام نکردم….
من: واقعا معذرت میخوام، این هفته درگیر جشن خانه سینما هستم نمی رسم ولی قول میدم از هفته دیگه…
بزرگمهر: خیلی….ی و خیلی …ی! من رو حرفت حساب کرده بودم، این توجیهت اصلا حرفه ای نیست، جشن خانه سینما به سایت ما چه ربطی داره؟! من هزار جا دارم کار می کنم هیچ وقت به خاطر یه جا کار جای دیگه رو حتی دیر نرسوندم….
من: باشه، باشه، الان یادم اومد من در شبانه روز یه پنج ساعتی هم معمولا میخوابم، امشب بیدار می مونم مطلب شما رو می نویسم( استیکر گریه زاری)
واقعیت من اگه ورزشکار بودم:
بزرگمهر: چی؟! نرسیدی بنویسی؟!!…
من: نه داداش نرسیدم، مشکلیه؟!
بزرگمهر: آخه تو تعهد….
من: غوووووددداااااا….
و از خونه تا دفتر تکل می رفتم سمت سردبیر محترم که ببینم باز جرات می کنه حرف از تعهد کاری بزنه!
واقعیت امروز من:
من: عزیزم تا این ساعت شب کجا بودی؟
همسرم: جایی بودم…
من: جایی بودی؟! جایی اسم نداره؟
همسرم: تو رو خدا گیر نده، وقتی مثل این زنهای اُمُل منو سین جیم می کنی دیوونه میشم…
من: سین جیم چیه؟ من نباید بدونم کجا بودی؟
همسرم: تو نبودی که از روز اول گفتی من نویسنده ام، روشنفکرم، لطفا برای همدیگه حریم شخصی قایل باشیم… این الان تجاوز به همون حریم شخصیه!
من: خیله خب، نگو اصلا، اهمیتی هم نداره…( گریه یواشکی)
واقعیت من اگه ورزشکار بودم:
همسرم:جایی بودم، تو رو خدا گیر نده…
من: تا حالا بهت گیر ندادم که بفهمی گیر چیه جوجه! یه نگاه به این کول و بازوی من کرده بودی دیگه از این لات بازیا در نمیاوردی فنچول!
همسرم: ببین عزیزم، گول هیکلتو نخور…
در این هنگام من به سمت مورد حمله می کردم و فن فیتیله پیچ رو از وسط ایوان تا سرخیابون روش انجام میدادم به نحوی که گزارشگر فرصت نکنه حریفو معرفی کنه. بعد هم برمی گشتم تو خونه در رو هم می بستم روش تا فردا صب همسایه ها لای یه عالمه باند به شکل مومیایی پیداش کنن…
ولی حیف که من این عمر گرانمایه رو به جای ورزش به پای نوشتن هدر دادم رفت…

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>