...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۷ بهمن ۱۳۹۴

فیلم‌هایی برای عمه و خاله!

مهرداد نعیمی

یه عده هستن فقط نیمه‌های بهمن ماه یهو عاشق هنر و سینما می‌شن! یعنی اگه آمار بگیرید سینما روندگان این ده روز با کل سال برابری می‌کنه! مورد داشتیم فیلمی در ایام جشنواره فیلم فجر صف سه کیلومتری داشته که در زمان اکرانش کلا سیصد نفر هم بیننده نداشته! در همین راستا، ماجرایی که براتون تعریف می‌کنم اگرچه فانتزی بنظر می‌اد اما کاملا واقعیه!
رستم جوان ۲۵ساله‌ای بود که جشنواره به جشنواره عاشق سینما می‌شد. اسفند ماه به اسفند ماه توی یه فیلمی به عنوان سیاهی‌لشگر حضور پیدا می‌کرد و عید به عید جلوی فک و فامیل تیریپ سوپراستار می‌اومد! این بار آخر خودش معتقد بود که نقش بیست ثانیه‌ایش رو این‌قدر خوب بازی کرده که یادآور تام هنکس و داستین هافمنه! اما موقع اکرانِ فیلم، نقشش به کل حذف شده بود. اونقدر ناراحت شد که از همهٔ گروه‌های تلگرامیش لیو داد و چند روزی رو رفت شمال عشق و حال تا ذهنش آروم بشه! پدرش حاج سهراب که برای خودش آدم گُنده‌ای محسوب می‌شد وقتی احوالات بد پسرش رو دید، بهش گفت: «حالا که اینجوریه خودم یه فیلم می‌سازم که نقش اصلی‌شو خودت بازی کنی و دیگه کسی جرات نکنه نقشت رو حذف کنه! تا من هستم چرا بری توی فیلم بقیه؟»
حاج سهراب سه روزه مجوزهای لازم رو گرفت و فیلم رو کلید زد! بعد از اتمام فیلمبرداری سکانس اول، پسرش رو صدا زد و گفت: «خب این سکانس که عالی بود، ولی حس می‌کنم باید فیلمنامه داشته باشیم. اینجوری نمی‌شه! بگرد یه فیلمنامه پیدا کن!»
رستم گفت: «فیلمنامه با من حاجی. این جیسون استتهام یه فیلم جدید بازی کرده که هنوز هیشکی ندیده. کلا توی ایران فقط من یه نفر دیدم. همینو می‌سازیم. می‌ترکونه. پرفروش‌ترین فیلم سال آینده می‌شه».
دوباره دست به کار شدند و شش هفت سکانس دیگه ضبط کردند. باز حاجی پسرش رو صدا زد و گفت: «ببین یه‌کم خرج فیلم داره زیاد می‌شه. مطمئنی فیلم پرفروش می‌شه؟»
رستم گفت: «صددرصد! این فیلم تو هالیوود سیصد میلیون دلار فروخته… فکرشو بکن. میلیاردر می‌شی حاجی»
حاج سهراب: «ولی می‌گم خب تو رو که هنوز نمی‌شناسن. کی می‌اد تو رو ببینه؟ من می‌گم برو یه استعلام بگیر ببین از بین این بازیگر معروفا کی ارزون‌تر می‌گیره؟ گوش بگیر حرفمو بچه جون. اگه اسم تو کنار اسم یه سوپراستار بیاد خیلی بیشتر دیده می‌شی… همه می‌گن این بازیگره رو که می‌شناسیم. ببینیم اون جوونه کیه که کنار این بازی کرده؟ بعد اسمت توی ذهن‌شون ثبت می‌شه!»
حرف‌های حساب حاجی مثل همیشه جواب نداشت. گشتند و یک سوپراستار هم به فیلم اضافه کردند. بعد توی فیلمنامه اولیه دست بردند و چند سکانسی هم از بین فیلمای جانی دپ برای سوپراستار نوشتند که ژانر فیلم هم عاشقانه باشه هم اکشن هم درام هم کمدی… چند روز بعد باز حاجی پسرش رو صدا زد و گفت: «پسر من از چند نفر مشورت گرفتم. می‌گفتن الان شهرت توی شبکه مجازیه… وردار یه اکانت بساز. یه عکاس هم خبر کردم سی چهل تا عکس جنجالی برات بگیره. اگه بتونی قبل اکران فیلم توی شبکه مجازی یه گرد و خاکی راه بندازی، دیگه فیلم می‌ترکونه… ببینم چی کار می‌کنیااااا»
چند وقتی گذشت و رستم توی اینستاگرام برای خودش یه پا بچه معروف شد. حالا فیلم رو به یه تدوین‌گر سپردند ببینه چی می‌تونه ازش دربیاره! حاج سهراب هر روز نگران‌تر می‌شد. درسته که آخرین فیلمی که دیده بود، بیست سالِ پیش «می‌خواهم زنده بمانم» بود، ولی می‌تونست درک کنه فیلمی که ساخته شده عاری از هرگونه هنر و استعداده. بازم با چند نفر مشورت کرد و پسرش رو صدا زد و گفت: «من یه چیزی فهمیدم. اولین قدم برای هنرمند شدن اینه که مثل هنرمندا زندگی کنی. دلم می‌خواد از فردا عین یه سلبریتی باشه همه کارات. مثل بچه سوسول‌ها وقت‌تو به تمرین نگذرون، برو بیرون، بترکون، تیپ بزن، مهمونی‌ برو، ژست بگیر، جواب مردم رو نده، از بالا به همه نگاه کن… مثل یه سلبریتی رفتار کن، هنر خودش می‌اد سراغت! همین الان این صندلی رو بردار بکوب زمین. خودتو محدود نکن. تو معروفی. پس هر کار دلت می‌خواد انجام بده! اون کیف و کتابا رو اونجا می‌بینی؟ بنظرت مال کیه؟ مهم نیست اصلا مال کیه… برو بزن همه رو جر بده! چون تو معروفی. تو مرد اول هنر این مملکتی. آفرین پسرم ریز ریزشون کن. خوبه… نوع لباس پوشیدنتم اصلاح کن. الان دخترا از پسرایی خوش‌شون می‌اد که شلوارهای تنگ و تی‌شرت‌های پاره‌پوره بپوشن. اینا درس زندگیه. گوش کن!» / چیزنا chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>