...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیزکست


۶ شهریور ۱۳۹۵

ماجراهای من و مامانم ١۴

پری‌سا شمس

15 دیدگاه

  1. فرزاد می‌گه:

    به شدت منتظر قسمت بعدی شم…

  2. Yashar می‌گه:

    تو رو خدا بعدیش رو زودتر بذارید، خانوم شمس! :دی

  3. Mahtab می‌گه:

    مطمئن بودم همینروزا سر و کله خسرو پیدا میشه!

  4. Mahtab می‌گه:

    چی شدی پری سا؟ خسرو اومد دستت از قلم افتاده!؟

  5. Yashar می‌گه:

    من هر روز دارم اینجا رو چک می‌کنم! 😐 کی‌ قسمت بعدی رو میذارید؟!

  6. زهرا می‌گه:

    داستانهای شنیدنی و قشنگی هستن فقط مشکلش دیر به دیر بودنشون هستن!! 🤔🤔🤔

  7. دانیال می‌گه:

    پری ساجان چرا ملتو آزار میدی؟ حالا که مارو گرفتار قصه ها کردی و سر و کله طرف پیدا شده چرا چیز بعدیو آپلود نمیکنی؟
    ای بی رحم
    ای مخاطب آزار
    ای فَنکُش

  8. نرگس می‌گه:

    آقا تورو خدا بگذارین بعدیو دیگه دلمون خون شد…….

  9. شهرزاد می‌گه:

    خدا به سر شاهده راضی نیستم ازتون، چرا نمیاین چیزنا قسمت جدید رو بذارین، ما بخونیم و ببینیم و بشنویم؟! بابا ما بهر شما میایم اینجا، این چه عشق یه طرفه ایه😡😒

  10. دانیال می‌گه:

    گفته باشم این اخرین باره که خواهش میکنم قسمت بعدی و بذاری. بار بعدی تمنا میکنم ولی بعد از اون دیگه سرو کارت با قانونه! با یه مامور میام در خونه ات دو تایی با هم التماس میکنیم. نگی نگفتما!!!!

  11. مریم می‌گه:

    نکنه باید منتظر بمونیم که ماجرای من و مامانم با کانال تلگرام هم زمان بشه؟?????

  12. دانیال می‌گه:

    __farahanı_ سلام این اکانت در اینستاگرام هر روز پستای شما در تلگرامو کپی می کنه و به اسم خودش میذاره
    دوتا آندرلاین ابتدا یک آندرلاین انتها لطفا ریپورتش کنید

  13. NAIM می‌گه:

    مردیم از انتظار

  14. علی می‌گه:

    ماجراهای من و مامانم – قسمت پونزدهم

    صدای قدم هاش که داره تو پذیرایی راه میره میپیچه تو گوشم، خدایا این چه حسیه که من دارم، مثل خفگی میمونه، قلم تند تند میزنه و توی شوکم که صدای خسرو منو به خودم میاره: سارا کجایی؟ چرا سسا رو ریختی رو پیتزاها؟ با شنیدن این جمله، تلفیقی از حس عصبانیت و کنجکاوی از درونم به بیرون میجوشه، درو باز می کنم و میرم توی پذیرایی ببینم اصن برای چی اومده. خسرو در حالی که داره یه برش از پیتزا رو میخوره، نگاهی خونسرد بهم میندازه و متوجه صورت بر افروختم میشه، قبل از اینکه چیزی بگم میگه: دیدمت اومده بودی جلوی در خونم و خیلی آروم یه گاز دیگه از پیتزا میزنه… من که اصلا انتظار چنین حرفی نداشتم، یکم دست و پامو گم می کنم و چند ثانیه ای چیزی نمیگم، بعد برای اینکه دست بالا رو بگیرم، میگم کی؟ در مورد چی حرف میزنی؟ میخوام انکار کنم که میگه دیدمت تا اومدیم پایین پاتو گذاشتی رو گاز و رفتی، ولی نیومدم اینجا که مچتو بگیرم، حقیقتش سارا من هنوزم نمی فهمم چرا ما طلاق گرفتیم، هنوزم که هنوزه من نتونستم با جداییمون کنار بیامو و هنوزم… دوست دارم…
    در این لحظه سارا میگه می تو، و این دو گل عاشق میپرن بغل هم و مامان سارا از پشت میاد بیرون کل میزنه و همه با چشمانی اشک آلود تشویق می کنن داستان به خوبی و خوشی تموم میشه.
    بهـــترین پایان ممکن :)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>