...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۲۳ شهریور ۱۳۹۵

من بدو مامور بدو!

پویان فراستی

از اول عقل درست حسابی نداشتم و پدر خدا بیامرزم معتقد بود که هیچی نمی شوم و میگفت: اگر گاو هم باشی و درجای درست قرار بگیری یک عده ای می پرستنن اما خاک تو سرت که گاو هم نیستی. اما مادرم همیشه هوای من را داشت و پس اندازش را به من داد تا به یک کاری بزنم.
آن زمان بساط نوار کاست داغ بود و شهرام شب پره اسطوره مردم بود روی همین حساب من هم برای شاد کردن مردم شروع به فروش نوار کاست کردم؛ شما یادتان نمیاد اما آن زمان نوار کاست حکمی در مایه های اختلاس الان را داشت بازار تازه داشت گرم می شد و شاه ماهی صحنه ها تازه ترانه پر معنای “این شبی که میگم شب نیست،” را خوانده بود که مامورین عزیز انتظامی بنده را در حین انجام وظیفه مشاهده کردند، من هم که ترسیدم نوارها را انداختم و حالا من بدو مامور بدو!
بعد از این ماجرا مادرم ترسید و دیگر اجازه فروش نوار را نداد و به جای آن طلاهایش را فروخت تا من وارد یک بعد دیگری از فرهنگ و رسانه شوم!. تازه فیلم تایتانیک گل کرده بود و تمام مردم ایران می خواستند ببینند جک چطوری نقاشی رز را کشید و برای دیدن هنرمایی جک و رز حاضر بودند که پول خرج کنند اینطوری شد که من دستگاه وی.اچ.اس همان ویدیو خودمان را خریدم دوباره بازارم گرفت تا این که باز مامورین عزیز از این حرکت فرهنگی من خوششان نیامد و یکبار که در حال فروش کالای فرهنگی بودم من را دیدند و دوباره من بدو مامور بدو!
بعد از این قضیه مادرم که ناراحت شده بود فرش های خانه را فروخت تا من هنر ایرانیان را انتشار دهم روی همین حساب چند دستگاه ریسیور و چند بشقاب ماهواره خریدم تا مردم با شب خیز و حجی جون سرگرم باشند؛ بازار با آکادمی اون خانم خواننده که هیچ وقت پیر نمی شود گرم شده بود و همه سر این ماجرا بحث می کردند که آیا حق ارمیا بود که اول شود یا نه بازار گرم شده بود تا این که باز یک شب مامورین عزیز بنده را در حال حمل دیش دیدند و من بدو مامور بدو!
مادرم هم که دیگر پیر شده بود خانه را فروخت تا من به یک کار درست حسابی بزنم و از آنجایی که من آدم فرهنگی شده بودم شروع به فروش بلیط کنسرت کردم در دوران آن آقایی که اسمش را نمی شود آورد و ممنوع التصویر هم هست بساط کنسرت خوب بود و من هم آدم شده بودم کار قانونی می کردم تا این که این اواخر چندتا کنسرت پشت سر هم لغو شد و بدهی بالا آوردم و اینبار که مامورها با حکم جلبم آمدند دیگر ندوییدم و یک راست آمدم خدمت شما؛ حالا آقای قاضی اگر لطف کنید حکم بنده را بنویسید چون دیگر حوصله دویدن ندارم!

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>