...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز و گفت


۲ شهریور ۱۳۹۵

من کوچ نکرده ام

حسام مقامی‌کیا

مصاحبه اختصاصی چیزنا با ابراهیم رها

ابراهیم رها، طنزنویسی که ستون های ثابت او در هر مطبوعه ای، تأثیر مستقیم بر تیراژ آن می گذاشت، ناگهان چند سالی از مطبوعات غایب شد، کتاب های کمتری از او به چاپ رسید و بعضی از کتاب هایش برای انتشار مجدد مجوز نگرفت. حالا او برگشته؛ و ناگهان با چندین عنوان کتاب جدید با تیراژهای چشمگیر؛ «چقدر خوبیم ما» رکورد تجدید چاپ کتاب در سال ۹۴ را زد و «دری وری» درسال ۹۵ ظرف دو هفته به چاپ دوم رسید و حالا چندین نوبت تجدید چاپ شده. با او به بهانه کتاب های جدیدش به گفت و گو نشستم و از هر دری سخنی گفتیم.

من: برای من عجیب است که شما هنوز دل و دماغ شوخی کردن دارید!
رها: ببینید من فکر می کنم هر زمان که شرایط سخت تر می شود، ما اگر در کاری هستیم مسئولیت ما در آن کار کمتر نمی شود، بیشتر می شود. شما اگر فوتبالیست هستید و دو گل عقب هستید دو راه بیشتر ندارید، یا بگویید خوب من باختم و ولش کنید و یا اینکه بگویید من باید سه تا گل بزنم، پس شرایطم از شرایط صفر صفر بسیار جدی تر است، من معمولا گزینه دوم را انتخاب می کنم.

من: این به شما فشار نمی آورد؟ یعنی می خواهم بدانم مثلا با سختی و فرسایش بیشتری طنز می نویسید؟
رها: من در مقدمه یکی از کتاب هایم گفته ام که من در طول یک ماه صد متن چاپی در مطبوعات داشته ام. قطعا در یک زمان هایی موقع نگارش آنها حالم خوب نبوده، زمان هایی دل و دماغش را نداشته ام، اما نمی شد آن ستون ها را در آن مجله ها و روزنامه ها خالی بگذاریم و بگوییم امروز نویسنده حالش خوب نبوده و شرمنده! من باید آنها را انجام می دادم و با کیفیت خوب هم انجام می دادم؛ اگر به آبروی خودم متعهد بودم.

من: مسأله این است که اتفاق هایی می افتد که آدم خنده اش نمی گیرد اما همچنان با آنها شوخی می کند.
رها: ببینید، در کلاس های طنز نویسی ای که داشتم اولین آیتمی که درس می دادم سوژه یابی بود، و می گفتم سعی کنید در اتوبوس، پشت فرمان، در تاکسی که نشسته اید سوژه طنز پیدا کنید، باید یاد بگیرید که دنیا را از دریچه طنز ببینید، دنیا خنده دار تر از این حرف هاست اساسا، و از این منظر شما پر از سوژه طنز هستید. اساسا تراژدی و کمدی دو روی یک سکه هستند، و یک خط حائل باریک دارند که وقتی آن را برمی¬دارید حاصل، طنز تلخ می شود.

من: متوجه منظورتان هستم، و با شناختی که از شما دارم می دانم سنسورها و دغدغه های اجتماعی و سیاسی ات بسیار قوی است. همیشه فکر می کردم که احتمالا دیگر الان از دل و دماغ می افتید؛ با این اتفاق هایی که مدام پشت هم افتاده.
رها: ببینید، من یک سرمشق دارم که می گوید: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم». این همیشه جواب می دهد. من هیچ وقت از دل و دماغ نیافتاده ام و هیچ وقت هم در جواب کسی که حال من را می پرسد نمی گویم: «اییی… ای بابا…» امکان ندارد این حالت پیش بیاید.

من: خوب چرا این حال خوب را دیگر در مطبوعات به مخاطب ارائه نمی کنید؟ چطور شد که ناگهان به سمت کتاب کوچ کردید؟
رها: من کوچ نکرده ام، من را از آنجا بیرون راندند. از آنجا بیرون رفتیم به این دلیل که در انتهای دهه هشتاد یک اتفاق بامزه برایم افتاد. در حدود سال هشتاد و هشت بود که من در جاهای مختلفی کار می کردم و جاهای مختلف تری من را می خواستند که برایشان کار کنم. از اواخر هشتاد و نه که فضای مطبوعاتی بسته شد، اتفاقی که افتاد این بود که سرِ نخواستنِ من دعوا بود. من به مطبوعات حق می دادم، مجوز جدید داده نمی شد. و ناگهان من از عزیزدردانه تبدیل شدم به وبا و طاعون.

من: یادم است که در آن دوره در حوزه کتاب هم همین اتفاق برای شما افتاد.
رها: در سال های دولت آقای احمدی نژاد، شش کتاب من مجوز نگرفت و وضعیت بدی بود. و بعد در یک دوره چند ساله من ممنوع¬الهمه¬چیز شده بودم؛ ناگفته. و به جز مسواک زدن آخر شب در همه¬چیز ممنوع بودم و خب به اجبار از مطبوعات شیفت شدم به سمت دیگری. اما بعدش که فضا کمی بازتر شد به طبع دوباره اقبال وجود داشت و دیدم تیراژهایی که هست و فضایی که وجود دارد دیگر برای من چنگی به دل نمی زند. شاید نوشتن در تیراژ صد و اندی هزار تایی روزنامه «اعتماد» در نیمه دوم سال هشتاد و هشت و امثال آن، توقعات من را از این حوزه بالا برده بود و این تیراژهای هشت، نه هزار تایی – در بهترین حالت – برای من شوخی های بی مزه ای بود که احساس کردم اساسا من را ارضاء نمی کند، به همین دلیل برنگشتم. و به نظرم حکمت خدا بود و خیرتی درش بود. به این دلیل که آدم های مطبوعاتی همیشه می گویند یک دوره ای می گذاریم که یک سری کار جدی انجام بدهیم و هیچ وقت هم فرصت نمی شود. این فرصت برای من به دست آمد که بنشینم و با تمرکز به کارهایی بپردازم.

من: شما در آن دوره فیلم نامه نوشته اید، بازنویسی فیلم نامه کرده اید، برنامه تلویزیونی تولید کرده اید و کتاب نوشته اید، منتها مسئله این است که تیراژ کتاب هم اوضاع بهتری از تیراژ مطبوعات ندارد. می خواهم بدانم چه چیزی شما را سوق می دهد که کتاب را انتخاب کنید؟
رها: من تمام این کارها را که گفتید کردم و جدی¬ترینش برای من – با فاصله – کتاب بود، البته که از لحاظ درآمدی پردرآمدترینش کتاب نیست، اما جدی ترینش کتاب است. حوزه کتاب برای من حوزه مهمی است و حتی به نظرم اگر ما خوب روی آن متمرکز شویم و خوب برای آن زمان بگذاریم و خوب انرژی بگذاریم، از لحاظ درآمدی هم می تواند جوابگو باشد. در مورد تیراژ من به شما بگویم که شکر خدا چه پیشتر و چه این اواخر کتاب های من تیراژی داشته که از خیلی از مطبوعات ما تیراژ بیشتری بوده. یعنی به جای اینکه کتابم را بدهم یک مطبوعه آن را معرفی کند فکر می کنم از این به بعد می توانم مطبوعاتی را در کتاب هایم معرفی کنم که خریده بشوند. کتاب آخرم، «چقدر خوبیم ما»، به گفته ناشرش بیش از سیزده هزار نسخه در هشت ماه فروش داشته.

من: فکر می کنید چه چیزی آن کتاب را از خیلی از نوشته های مشابه در زمینه های مشابه یا از مطبوعاتی که سعی می کنند آن طور بنویسند جدا می کند و به این مرحله می رساند؟
رها: ببینید من کتابی داشته ام که تقریبا دو برابر «چقدر خوبیم ما» فروش داشته است؛ کتاب «چسب زخم». بار اولی نیست که کتابم پرفروش می شود. می خواهم بگویم در دوره های مختلف اگر شما کارتان برایتان جدی باشد و روی آن انرژی بگذارید جواب می دهد؛ حتی در این بازار بد نشر. بگذارید با هم راحت و صریح باشیم؛ دوستان که خیلی از این قضیه می نالند نه برای این کار انرژی می گذارند و نه زمان. نوشتن کار بسیار جدی و سختی است، آدم هایی دوازده ساعت، چهار ده ساعت، شانزده ساعت در روز، سال¬ها وقت می گذارند تا کاری را تولید کنند و خب، بعدش جواب می گیرند. وقتی به عنوان کاری تفننی مانند آدامس لای چیزهای دیگر با آن برخورد می شود چرا انتظار داریم که مردم برایش سر و دست بشکنند؟

من: یک نکته مرتبط دیگر هم وجود دارد؛ درباره فضای مجازی… البته شما در فضای مجازی هیچ حضوری ندارید…
رها: بگذارید دقیقش را بگویم: بله، شش سال است که در فضای مجازی حضور ندارم.

من: بله در فضای مجازی، خیلی از کسانی که پیش از این مطبوعاتی نبوده اند یا اصلا به عنوان طنزنویس شناخته نمی شدند، در حال حاضر در توییتر در حد گسترده ای فالو می شوند و جزو طنزنویس های خوب آن حوزه شناخته می شوند، یا حتی در فیس بوک. می خواهم بدانم که فرق طنزی که در آنجا نوشته می شود با کار شما در چیست؟ آیا اصلا متن های فضای مجازی را دیده اید و در جریان فضاهایشان هستید؟
رها: جسته و گریخته. بی خبر نیستم. من فضای سایبری را نمی پسندم که ادله فراوانی دارد و طنز آنجا را هم به دلایلی دوست ندارم. شما وقتی که شوخی می کنید یک لایه هایی را برای کشف مخاطب می گذارید، اصلا هنر کار طنز همین است. معمولا این لایه ها آنجا دیده نمی شود. یک عیانی و عریانی ای هست و در جاهایی وقیح می شود. من آدم مؤدبی نیستم و بخش زیادی از طنز من جزو طنز اروتیک حساب می شود، این حوزه را بلدتر از خیلی ها هستم. بلدتر یعنی اینکه باید بدانی که چطور باید بگویی. یک جاهایی شبیه به فحش می شود، جاهایی شبیه به شوخی دستی می شود، یک جاهایی حرف های سیاسی کاملا رو گفته می شود، که خب اصلا نمی پسندم آن فضاها را.

من: ولی بعضا طنزنویس هایی هم هستند از همکاران قدیم شما که در فضای مجازی می نویسند با همان سبک و سیاق خودشان.
رها: قطعا این¬طوری هم هست. من عمومیت را می گویم. ببینید، یکی از خصلت های بد جدید، خودبامزه-پنداری است. یعنی شما می بینید که در صفحه های اجتماعی هر کسی در پیج خودش، بسیار خودش را جدی گرفته. یا اگر در صفحه خودش هم این طور نباشد، شما یک چیزی پست کرده ای و مثلا جدی ترین مسئله حیاتی عمرت را آنجا نوشته ای و او به بی مزه ترین شکل ممکن خودش را طنازانه فرو می کند درون آن کامنت.

من: حتی بیایید فکر کنیم خیلی هم بامزه این کار را می کند، اما به نظرم می آید ما در حال حاضر بیشتر از حجم مورد نیازمان طنز تولید می کنیم، به خصوص در فضای مجازی، یعنی انگار همه احساس می کنند خیلی باید بامزه باشند.
رها: این خیلی بد است، چون اینها که طنز تولید نمی کنند، رسما شر و ور می گویند، و به شر و ور هم زیاد کسی نمی خندد، و این به یک لودگی عمومی می انجامد که خیلی ناپسند است. و به همین دلیل است که فضای سایبری ما یا لوده است یا پر از فحاشی است.

من: من بیشتر با این قسمتش مشکل دارم که احساس می کنم بعضا طنزهای هوشمندانه ای می نویسند، ولی من فکر می کنم که چرا ناگهان از کوچکترین اتفاق ها سعی می کنیم موج های خوشمزگی ایجاد کنیم؟ مثلا برای فلان مجری یا بازیگر اتفاقی می افتد و از فردایش همه قصد خوشمزه گی در مورد آن اتفاق را دارند و فردایش باز اتفاقی دیگر… نمی دانم چقدر این اتفاق خوب است یا بد، اینکه ما هر اتفاق ساده ای را در فضای مجازی به موج و هشتگ تبدیل می کنیم.
رها: یکی از دلایلش این است که ما جماعت افسرده ای هستیم. فکر می کنم یکی از مسئولین مملکت – یا وزیر بهداشت بود یا یکی از معاونینش – چندوقت پیش رسما اعلام کرد ما نزدیک به ده میلیون بیمار افسرده نیازمند درمان داریم، یعنی چند برابر این، ما انسان هایی با افسردگی های ملو داریم. طبیعی است که واکنش دفاعی ما به این سمت می رود که اجتماع سعی کند خودش را به این روش تخلیه روانی کند. تا این حدش را می توانم بفهمم، اما این نکته برای من قابل فهم نیست که باورمان می شود که آدم های بامزه ای هستیم. آدم که خودش را نمی تواند گول بزند. ولی انقدر این کار را تکرار کرده ایم که خودمان را هم گول زده ایم.

من: نگران نمی شوید از اینکه آن نوشته هایی که در فضای مجازی خیلی هم طرفدار دارند، سلیقه مردم را – درست یا غلط – از نوشته های شما دور کند؟
رها: من کاری که بلد هستم را انجام می دهم.

من: قطعا شما کاری را که انجام می دهید علاوه بر بلد بودنش به آن باور دارید. اما من فکر می کنم فضای مجازی دارد سلیقه های مردم را تغییر می دهد.
رها: ببینید، خیلی من پرهیز دارم از اینکه راجع به سلیقه عمومی مردم نظر بدهم و بیشتر ترجیح می دهم درباره کار خودم نظر بدهم و فکر می کنم هر کسی به حد بضاعت خودش باید سعی کند در حوزه فرهنگی، سلیقه شنیداری، سلیقه دیداری یا سلیقه خوانداری و نوشتاری مخاطبش را افزایش بدهد. این چیزی است که من سرلوحه خودم قرار می دهم. بله من با شما هم داستان هستم که این سر و شکل فضای سایبری حداقل کمکی به سلیقه مخاطب ما نخواهد کرد؛ مخصوصا در حوزه طنز. اما در نهایت مخاطب ما یخچال و فریزر نیست، انسان است و فرصت هایی حتما خواهد داشت که بتواند کار خوب و بد را از هم تمییز بدهد.

من: این مدت طنز خوب خوانده اید؟
رها: بله قطعا طنز خوب خوانده ام ولی تعدادش زیاد نبوده، و طنز بد بسیار بیشتر خوانده ام.

من: در مطبوعات یا کتاب؟
رها: بیشتر در مطبوعات، در حوزه کتاب راستش ما فعالیت های طنز زیادی در ایران نداریم. این علاقه شدیدی که شما می گویید در حوزه کتاب گم است. به کتاب فروشی ها که سر بزنید می بینید از هر پنجاه قفسه یکی از آنها شاید به حوزه طنز مربوط باشد که آن هم دلیل های مختلفی دارد. تازه آن هایی هم که هست، با بخشی از آن به شدت مخالف هستم؛ آنهایی که جمع آوری بدون منقح کردن مطلب های مطبوعاتی تاریخ مصرف دار است که من اساسا دیگر آنها را نمی فهمم. بگذارید این را بگویم: از بین کتاب های من که در دولت آقای احمدی نژاد مجوز نگرفتند، دوتا از آنها در دولت آقای روحانی به وسیله دو ناشر مجوز گرفتند و با اینکه هر دو ناشر قصد داشتند که کارها را چاپ کنند من از هر دو اعلام انصراف کردم.

من: به این دلیل که تاریخ مصرف داشتند؟
رها: بله، بله دقیقا.

من: یک زمانی شما، همان طور که گفتید حجم کارتان در مطبوعات خیلی زیاد بود و همین باعث می شد که اسم ابراهیم رها خیلی بیشتر شنیده شود؛ بخصوص بعد از آن چند سالی که شما به قول خودتان ممنوع¬الهمه¬چیز بودید. حالا دارد تعداد زیادی کتاب از شما منتشر می شود و به نظر من جالبش این است که مردمی که در حال حاضر کتاب های ابراهیم رها را در این حجم می خرند خیلی ابراهیم رها را نمی شناسند.
رها: احتمالا بله.

من: و خیلی هایشان برای اولین بار است که این کتاب هارا می خرند، چون آن پروپاگاندای قوی برایشان نیست، و خوب فکر می کنید جذب چه چیز این کتاب ها می شوند؟ طبعا ناشرها پیش بینی ای از وضعیت فروش دارند، می خواهم بدانم چه چیزی در این کتاب ها برایشان جذاب است؟
رها: خوب ناشر که به این فکر می کند کتاب فروش دارد یا نه، طبیعی هم هست، مانند هر بنگاه اقتصادی دیگری. اما برای من علاوه بر مسئله اقتصادی یک وجه دیگری دارد؛ اینکه من چون خودم را زیادی دوست دارم، یک عزت و احترام ویژه ای برای خودم قائل هستم پیش از دیگران، و شأنیت برای اسمم قائل هستم، سعی می کنم آن حرمت همیشه حفظ شود و کاری نکنم که آبرویم برود. تلاشم را می کنم حداقل. اینکه چقدر موفق هستم را نمی دانم. به همین دلیل سعی می کنم برای کارهایم زحمت بکشم، جدی به آنها نگاه کنم، وقت بگذارم، خوب مطالعه کنم، خوب متمرکز شوم و محصول آبرومندی ارائه کنم، و فکر می کنم در نهایت مردم این آبرومندی و این تلاش را می بینند که می خرند.

من: ما شما را بیشتر با طنزهای سیاسی می شناختیم در دوره ای که با هم در مطبوعات کار می کردیم. ولی من، هم از فیلم نامه هایی که کار کردید و هم از کتاب های جدیدتان احساس می کنم که دارید از فضای سیاست دور می شوید، این تصور درستی است؟
رها: نه من به هیچ وجه از سیاست نمی توانم فاصله بگیرم. حرف شما از یک وجه درست است؛ که در نوشته هایم شکل پرداختن به سیاست به کلی تغییر کرده. قبلا من خیلی مستقیم و صریح مثلا با محمود احمدی نژاد یا همچین موجودات مشابهی شوخی می کردم، اما احساس کردم که نیاز دارم کمی لایه های طنزم بیشتر باشد، طنزم جدی تر باشد، شوخی های خیلی رو نکنم. بیشتر احساس می کنم قبل تر دل مردم خنک می شد از چیز هایی که می نوشتم اما الان برایم مهم است که این بماند.

من: ولی به نظرم میرسد که الان شما دوربین را از طرف مسئولین به سمت مردم گرفته اید و شاید این تغییر نگاه در شما ایجاد شده که: مشکلات از خود مردم هم سرچشمه می گیرد.
رها: اگر بخواهیم صادق باشیم من اصلا مردم را کمتر مقصر نمی دانم تا مثلا احمدی نژاد نوعی را. مگر احمدی نژاد از مریخ به اینجا آمده؟ آن هم از داخل خود ما آمده دیگر. بله، البته همیشه برای من جذاب بوده، چون روزنامه نگاری به شما یک جامعه شناسی تجربی می دهد، مانند قدیم که دندان پزشک های تجربی بودند، و همیشه برایم جذاب بوده این نقد کردن ها و این تحلیل کردن های خودمان و فکر می کنم الان بیشتر از همیشه به آن نیاز داریم، چون ما فرافکنی زیاد می کنیم، همیشه همه مقصر هستند جز خود ما و همیشه هم طلبکار هستیم. یک رای می دهیم و بعد، از عالم و آدم برای آن بیست و پنج دقیقه ای که برای رای دادن وقت گذاشته ایم طلب داریم. و خدا را شکر از این مورد ها زیاد داریم، اگر قرار بود ما ایراد صادر کنیم الان متریال کافی برای صادر کردن داشتیم.

من: من فکر می کنم از آن موقعی که شما در مطبوعات خیلی پرکار بودید تا الان که دوباره در حوزه طنز مکتوب وارد بازار نشر شده اید، جامعه تکان های خیلی شدیدی خورده که از یک جامعه نرمال خیلی توقعش نمی رود. حالا رو به صعود یا رو به سقوطش را کاری نداریم. حالا شما که دوباره می خواهید طنز بنویسید چه چیزهایی به نظرتان تغییر کرده؟
رها: ببینید ما جامعه بسیار غیرقابل پیش بینی ای داریم؛ بسیار غیرقابل پیش بینی. بگذارید اتفاقا یک مثال فرهنگی غیرسیاسی بزنم: نماشگاه کتاب قرار بود در شهر آفتاب برگزار شود، در یک پهن دشت بی خداوندی که من وقتی با ناشرین صحبت می کردم همه در ناامیدی مطلق به سر می بردند و فکر می کردند بین یک سوم تا نصف مخاطب همیشگی به آنجا برود. در سه روز اول اتفاقی افتاد که در آنجا قحطی آب و غذا آمد. یعنی رسما مردم یورش بردند به نیت فتح آنجا و همه ناشرین حیرت زده بودند که این همه جمعیت اینجا چه کار می کنند؟

من: و آن همه جمعیت آنجا چه کار می کردند؟
رها: ببینید به هر حال فروش بعضی از ناشرین بهتر بوده و فروش بعضی ها کمتر بوده، ولی آن شکستی که فکر می کردند مطلقا اتفاق نیفتاد.

من: و آنها که خریدند واقعا می خوانند؟
رها: قبلا هم نمی خواندند. تفاوتش این است که فکر می کردیم این بار نمی روند و نمی خرند و نمی خوانند، اما رفتند و خریدند و حالا یک بخشی از آن را هم می خوانند. ببینید، می خواهم بگویم که غیر قابل پیش بینی هستند، چه کسی فکر می کرد که یکی پیدا شود که تکرار کند و عینا دو لیست رای بیاورد؟ هیچ کس، هیچ کارشناس سیاسی ای فکر نمی کرد آقای حداد عادل رای نیاورند، مطلقا هیچ کس. مردم به شدت غیرقابل پیش بینی هستند.

من: و نهایتا آن تفاوت چی؟ تفاوتی احساس می کنید بین پنج سال پیش تا الان؟
رها: نه، راستش خیلی تفاوت نمی بینم. واقعیت این است شخصیت اجتماعی ما، مای جمعی ما، یک سری وجوه اشتراک دارد که بعضی از آنها در سده های مختلف حفظ شده، بعضی تغییرها در حد روتوش جسته و گریخته اتفاق می افتد، بعضی جاها واقعا رو به پیشرفت است، بعضی جاها هم مانند هر جامعه ای رو به پس رفت است. اما من معتقدام که در چند دهه اخیر رعایت مبانی اخلاقی در جامعه ما وضعیت خوبی ندارد و فردیت هم زیاد چاق شده و این دو خیلی در حال صدمه زدن به ما است و بخشی از ریشه اش در ندانستن ما است، در جهل آدمی است. به همین دلیل برای من کتاب بسیار حوزه محترمی به شمار می آید.

من: دلتان برای کسی از نویسنده ها و طنزنویس های قدیمی تنگ شده؟
رها: والا من اساسا خیلی احساساتی و رمانتیک و این جور چیزها نیستم.

من: بیشتر برای کارهایشان منظورم است و این که شاید دوست داشتید در فضای کار بودند و کار می کردند.
رها: از نظر حرفه ای، من خیلی دوست داشتم که کماکان داور نبوی در ایران می نوشت، و دوست داشتم که عمران صلاحی زنده می بود و می نوشت، و مثلا همان طور که دوست داشتم که ابوالفضل زروئی نصرآباد فعال می بود. و یک سری از دوستان هم هستند که دوست من هستند، سلام و علیک داریم، فعالیت می کنند و امیدوارم که فعال و پویا به کارشان ادامه بدهند.

من: فرض کنید که اوضاع برای هر کاری که شما بخواهید انجام بدهید فراهم است، ترجیح می دهید چه کار کنید؟ فکر کنید که هیچ مانعی وجود ندارد.
رها: همین کاری که انجام می دهم؛ کتاب بنویسم.

من: یعنی ترجیح نمی دهید به مطبوعات برگردید؟
این مطبوعات اصلا چنگی به دل نمی زند.
رها: می خواهم بگویم که فکر کنید تمام امکانات در اختیارتان بود، اگر بخواهید روزنامه بزنید می توانید بهترین آدم هارا با بهترین حقوق استخدام کنید و…
ببینید در مطبوعات یک ضلع سومی هم هست که مخاطب است. به نظرم مخاطب از مطبوعات برگشته است در ایران.

من: یعنی نمی شود آشتی اش داد؟
رها: خیلی سخت است، خیلی دشوار است. در مطبوعات ما می¬گوییم یک چیزی را می شود برند کرد، اما برند سوخته را خیلی سخت است که شما بتوانی برگردانی دوباره. ما کلی برند سوخته در مطبوعات داریم.

من: فرض کنید که شما یک روزنامه جدید راه بیندازید، یا یک هفته نامه جدید، با تمام امکاناتی که بخواهید.
رها: شاید قلقلکم بدهد، در یک زمان خاص، اما من یک باوری هم دارم؛ ببینید، خب من که گُم هستم… مثلا آدم های جدی مهم مانند ماریو بارگاس یوسا، مثل مارکز و خیلی¬های دیگر، اینها مطبوعاتی بودند، چون عمده نویسنده های آن طرف پیشینه مطبوعاتی دارند. اما بعد از یک دوره ای اینها رفتند سمت حوزه کتاب.

من: نادر ابراهیمی هم یک جمله ای دارد به این مضمون که: مطبوعات تجربه خوبی است ولی محلی برای ماندن نیست.
رها: تقریبا همچین باوری دارم. جدا از اینکه من برای مطبوعات حرمت خاصی قائلم و خودم را هم همیشه یک مطبوعاتی می دانم، اما شاید همین حرف با درصدی این طرف و آن طرف در ذهن من هم باشد. مطبوعات شما را چند وجهی می کند و این کمک فراوانی است، اما یک جایی باید فراغی دست بدهد که شما از این کار هر روزه دست برداری و کارهایی بکنی که، نمی خواهم بگویم جدی تر است، یک مقدار رنگ رویش فرق دارد. من الان در آن فاز و فضا هستم.

من: و فکر می کنید که باید با همین فرمان بروید جلو؟
رها: خیلی کتاب برای من حوزه مهمی است؛ با ادله فراوان. بله من همچنان اگر این بستر فراهم باشد با همین فرمان با تمام قدرت پیش می روم.

من: روزنامه می خوانید؟
رها: کماکان حداقل دو سه تا در روز می خوانم.

من: روزنامه های ثابتی را می خوانید؟
رها: تحقیقا نه، ولی تقریبا.

من: و مطبوعات دیگر؟ مجله، ماه نامه…
رها: گاهی اوقات، بله. من ارتباطم را با مطبوعات از لحاظ خوانش حفظ کردم.

من: و اوضاع تلویزیون دیدنتان چطور است؟
رها: فوتبال می بینم جدی و پر رنگ…

من: این را از این جهت می پرسم که احتمالا منبع تغذیه شما برای طنز نوشتن همین چیزهایی است که در همین رسانه ها اتفاق می افتد.
رها: ببینید، خبر تلویزیون را هیچ وقت نمی بینم. مطلقا نمی بینم. حتی برای طنز نوشتن هم «بیست و سی» نمی بینم. ولی بعضی برنامه های ترکیبی مثل «خندوانه» را گاهی اوقات می بینم. این گاهی اوقاتی که می گویم شاید بیست درصد باشد، بیشتر نیست. گاهی اوقات «دورهمی» را هم می بینم.

من: طنز خندوانه را می پسندید؟
رها: سری دومش را بیشتر می پسندیدم. اتفاقا با آقای جوان یک نقطه نظرهایی را مطرح کردم، چون دوست هستیم با هم. همین چند روز پیش به رامبد نقطه نظرهایم را گفتم.

من: توی سینما، تلویزیون و مطبوعات به نظرم جای بعضی ها خالی است، مثلا جای محمد رضا هنرمند به شدت در سینمای کمدی خالی است، و اصلا هم نمی دانم چرا نیست و چه کار می کند. به نظر شما جای چه کسانی خالی است؟ یا اصلا این فضای خالی احساس می شود؟
رها: محمد هنرمند از دوستان قدیم من است و ما دوبار هم تا آستانه همکاری پیش رفتیم؛ خیلی جدی تا آخرین مراحل. و اما قسمت نبود. خودم هم نمی دانم کجاست و بی خبر هستم و نمی دانم چرا کار نمی کند در این حوزه و امیدوارم که کار کند. ما نیاز داریم در این حوزه واقعا کار شود. جدی باید طنز بسازیم. ولی بدی اش این است که ما خیلی اوقات طنز ساختن را به شوخی می گیریم.

من: دقیقا مسئله همین است.
رها: و فکر می کنند چون طنز است مثلا شوخی است. ولی طنز ساختن خیلی جدی تر از کار جدی است و امید وارم به آن سمت برویم. نمی خواهم ایراد بگیرم. هر کاری هم که بیننده دارد به چرخه سینمای ما کمک می کند. من از این اداهایی که بگویم «طنز فاخر، طنز فاخر» ندارم، اما فکر می کنم خیلی جدی باید به مقوله کمدی پرداخته شود. در سینمای ما خلأ این موضوع حس می شود.

من: الان در کتاب های در دست انتشار بیشتر سمت چه جور طنزی رفته اید؟
رها: بگذارید من اول یک چیزی در مورد کتاب هایم بگویم؛ من فکر می کنم اگر تا دو سه ماه آینده کتاب هایی که در دست چاپ دارم در بیاید، حدودا در عرض یک سال قریب به ده جلد کتاب از من راهی بازار شده. اواخر تیر ماه «چقدر خوبیم ما» یک ساله شد. «یک چشم به هم زدن» با انتشارات مروارید بیرون آمد؛ کتابی که دوستش دارم. سه جلد به عنوان «کمدی سینمایی؛ گیج، بد، زشت» با انتشارات نگاه راهی بازار شد، یک جلد کتاب به اسم «دری وری» که خیلی دوستش دارم و یک رمان طنز است با نشر چشمه راهی بازار شده. کتاب «کتاب پس کوچه» که با انتشارات فرهنگ معاصر بیرون می آید که فکر کنم یک کتاب چهارصد، پانصد صفحه ای است…

من: کنایه ای به «کتاب کوچه» است؟
رها: با آن یک شوخی¬ای کرده ام. فرهنگ کلمات فارسی به طنز است. خیلی از من انرژی و زمان برده، خیلی منتظر هستم که بیرون بیاید. و یک چند جلدی هم با انتشارات نقش و نگار به اسم «قصه های هزار و یک نصفه شب» دارم که سر جمع اینها، اگر تا آن موقع گیر و گرفتاری ارشادی را پشت سر بگذارند، حدود هفت هشت ده جلد کتاب می شود. خیلی من در یک سال و نیم اخیر متمرکز بر نوشتن بوده ام.

من: دست کم از اسامی شان فکر می کنم که از طنز سیاسی فاصله دارند؛ یکی آنها طنز سینمایی است، یکی…
رها: «دری وری» که نشر چشمه درآورده پر از ارجاعات سیاسی است.

من: ولی مشخصا موضوعش سیاسی نیست.
رها: نه، موضوعش یک خانواده پرجمعیت ایرانی است. از دهه های مختلف درش هست که هر کدام به نوعی نماینده دهه های خودشان هستند؛ به خصوص با دهه های پنجاه، شصت و هفتادی ها خیلی سعی کردم آنجا شوخی کنم. به این دلیل که این ها را بیشتر می بینم و می شناسم، خیلی برای من پررنگ بودند و اینکه فعالیت های سیاسی آنها، آنجا برای من مهم بوده. حتی اسم آدم های سیاسی هم آنجا هست. اما آنجا خود رمان هم برای من پررنگ بوده و اتفاقا نقد اجتماعی هم که یک جاهایی – مشخصا در «چقدر خوبیم ما» – اشاره می کنم آنجا در قالب داستان وجود دارد.

من: می خواهم بگویم از یک بابت باعث خوشحالی است، چون الان دیگر توقع می رود که همه در طنز درباره سیاست حرف بزنند، ولی وقتی شما درباره سینما حرف می زنید، درباره عادات مردم حرف می زنید، آدم حس می کند که خب بله می شود نگاه هایی به آن جا ها هم کرد…
رها: من دوست دارم مثلا «دری وری» را مردم چهار سال دیگر هم بخرند و بخوانند، هشت سال دیگر هم مردم بخرند و بخوانند، فارغ از اینکه چه کسی رئیس جمهور است، چه کسی رئیس مجلس است یا مسائل دیگر، و «دری وری» را به همین دلیل نوشتم. ولی گاهی می بینم در رمان هایی که رگه های طنز دارند، خیلی این وجه طنزش مدنظر نویسنده ها نبوده. مثلا وقتی من «دری وری» را می نوشتم، خیلی برایم مهم بود که مخاطب با کتاب بخندد. به هر حال چون من از تبار طنزنویس¬ها می آیم، خیلی این خنده¬دار بودن برایم اهمیت داشت؛ این که روی کاغذ مخاطب بخندد. همین طور در چند جلدی «قصه های هزار و یک نصفه شب» هم برای بسیار اهمیت داشت. به بعضی ها که داده بودم بخوانند، آنقدر می خندیدند که اشک از چشم هایشان می آمد. این نکته برایم خیلی مهم است. خیلی قائل به این نیستم که: یک کار فخیمی است و ما تبسمی کردیم! این ژانر کاری من نیست. حتما مخاطب باید بخندد.

من: بعضی وقت ها – به خصوص در فضای مجازی و تلگرام و این تولید های خلق الساعه – وقتی می خواهند با طنز به یک ماجرایی انتقاد بکنند به نظرم در هدف گیری اشتباه می کنند. مثلا قضیه «لامپ» را یادتان هست؟
رها: نه، نشنیدم.

من: ببینید مثلا یک اتفاقی می افتد که درواقع با معلول آن اتفاق شوخی می کنند. یعنی فکر کنید که یک نفر یک جایی سوتی ای داده، این ها آن سوتی را می گیرند و مدام با آن شوخی می کنند، در صورتی که آن سوتی باعثش یک مجموعه شرایطی بوده که آن آدم را به آنجا رسانده که آن سوتی را آنجا بدهد، و مردم چون آن سوتی را می بینند شروع می کنند با آن شوخی کردن، به نظرم هدف گیری را اشتباه انجام می دهند.
رها: ببینید ما وقتی که طنز را به چشم آروغ بعد از آبگوشت نگاه می کنیم، و بلافاصله بعد از خوردن مقداری دوغ آروغ را می زنیم که بگوییم چقدر به ما چسبید، همین اتفاقی که گفتید می افتد. طنز نوشتن بسیار کار سختی است. باید بدانید چه کسی را چه زمانی و چطور هدف بگیرید، از چه زاویه ای بزنید، چطور نقدش کنید و… این ها خیلی مهم است، وقتی همین طور بی صاحب می شود این اتفاق هم می افتد.

من: مثلا در زمان انتخابات اخیر مجلس، یکی از نماینده های آذری زبان رفت و در جمع مردم فحش هایی داد، و همه در فضای مجازی به او تاختند. من گفتم ما در هدف گیری اشتباه کردیم، مردمی به او رای دادند و او را انتخاب کردند، و مردمی نرفتند رای بدهند و باعث شدند که او انتخاب بشود، اگر تقصیری هست متوجه کسانی است که باعث شدند چنین آدمی روی آن صندلی بنشیند…
رها: بله اینجا باز پیکان به سمت ما برمی گردد و ما باید خودمان را نقد کنیم که این خیلی برایمان سخت است. ببینید از بچگی ما هر وقت بیست می گیریم، خودمان آن بیست را گرفته ایم، هشت که می شویم، نمره را به ما داده اند. در دانشگاه هم جالب است که همین است، یعنی «استاد عوضی من را انداخت»، «از این عوضی من هجده گرفتم»! می دانید این خصلت ماست. در کار هم همین است. «حقوقم را نمی دهند»، «نقدش کردم». می بینید ما این طوری هستیم دیگر.

من: تازگی چیزی خوانده اید که به آن بخندید؟
رها: بله ولی حرف جدی بوده.

من: اتفاقا این حرف های جدی خنده دار را هم بعضا کسانی می زنند که نمی شود خیلی به آنها خندید. فوری ناراحت می شوند.
رها: بله اساسا نمی شود خندید مگر اینکه شما بگویید فلان گزارشگر تلویزیون گفت. وگرنه بیش از آن نمی شود. یک چیزی هم بگویم در مورد نوع خندیدن های ما؛ گاهی ما چیزهایی می بینیم، مثلا درباره مجری ها که گفتی، درباره فرزاد حسنی و ماجرایی که در برنامه اش پیش آمده بود دیدم که نوشته اند: «این نور چشمی تلویزیون…» کاری با حسنی ندارم؛ خوب یا بد، حسنی هشت سال است که در تلویزیون ممنوع بوده. وقتی می نویسی «نور چشمی تلویزیون» خب به این نگاه کن که هشت سال است که ممنوع است. به قول آن مثل معروف: یک چیزی بگو بگنجد. دقیقا همین آروغ بعد از آبگوشت است. حرصمان که می گیرد نمی دانیم چه چیزی بنویسیم. در ژانر کاری خودش آنقدر ایراد دارد که اگر می خواهی نقدش کنی برو آن را نقد کن که اگر آن هم خواست خودش را درست کند بداند چه چیزی را باید درست کند، تو که می نویسی «نورچشمی تلویزیون» او دیگر بقیه متن را نمی خواند.

من: ما هم ممکن است معتقد باشیم که آن کار غلطی است، ولی وقتی شروع می کنند، این موضوع را در حد یک اختلاس سه هزار میلیاردی پوشش می دهند.
رها: ببینید، مثلا رضا رشیدپور چند سال بود که در تلویزیون کار نمی کرد. وقتی آمد، در فضای سایبری من دیدم که چه خبر است! آمده – نیامده نوشتند: زد و برد و خورد و… یعنی انگار که وقتی طرف شش سال است که ممنوع است ما خیالمان راحت تر است.
و خب در مورد کاری مانند کار فرزاد حسنی، من می گویم اگر کسی اخلاق مستمرش چنین چیزی است نقدش کنیم، ولی اگر نه، یک نفر یک اشتباهی کرده (که البته بعد هم اعلام شد برنامه ریزی شده بوده) به هر حال همه ما زمان هایی سهوا اشتباهاتی می کنیم.
بله وقتی طنز در همین حد آروغ بعد از آبگوشت می شود، در همین درجه کیفی همین اتفاق می افتد.

من: به آینده امید وار هستید؟
رها: من هیچ وقت به آینده ناامید نیستم، یکی از دوستان ناشری که با آنها کار می کنم، انتشارات مروارید آقای حسن زاده، فکر می کنم ایشان متولد هزار و سیصد و ده هستند، با ایشان صحبت که می کنید آنقدر امیدوار هستند، آنقدر در مورد آینده قوی صحبت می کنند که آدم خجالت می کشد ناامید باشد. واقعیتش این است که من همیشه به آینده امیدوار هستم، به خاطر اینکه من فکر می کنم که باید تلاش کرد. یعنی من فکر می کنم یکی از برنامه هایی که پیش رو دارم این است که اگر خدا بخواهد و کتاب «دری وری» – که کتابی است که بسیار بسیار دوستش دارم – با اقبال روبه رو شود، جلد دومش را بنویسم. چون پیرنگ داستانی اش را دارم، طرحش را نوشته ام و منتظرم جلد دوم را بنویسم و پیش بروم. برنامه ریزی دارم. تلاش می کنم و از این اداها هم ندارم که این کار آن طور که من فکر می کردم نبود. در ممکلت ما به هر حال سختی هایی وجود دارد. من در ژنو زندگی نمی کنم و من مثل کسی که در تهران نشسته است حرف می زنم.

من: اگر نکته ای نمانده سه کتاب معرفی کنید که مردم بخوانند.
رها: از کارهای خودم؟

من: سه کتاب از کارهای خودتان، سه کتاب هم از دیگران.
رها: ابتدا بگذار از کتاب های خودم بگویم، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. همین کتاب «دری وری» را خیلی توصیه می کنم. خیلی دوست دارم هرچه زودتر کتاب «کتاب پس کوچه» دربیاید. فکر می کنم در همین اشل کتاب در ایران اصطلاحا باید سر و صدا کند. عارض هستم خدمت شما که «چقدر خوبیم ما» را هم بخوانید، کتاب بدی نیست.

من: این ها که گفتید از مجموع همه کتاب هایتان بود یا فقط خواستید از جدیدها انتخاب کنید؟
رها: آخر بعضی از کتاب های قبلی در بازار نیست، چه توصیه ای بکنم که بروند بخوانند؟ مثلا «دو قطعه عکس شش در چهار» نزدیک به دوازده سال پیش چاپ شده و همان زمان دو ماه پرفروش ترین کتاب ماه ایران شده، اما خب الان نیست. اما از دیگران کارهای ونه¬گات را بخوانند، بسیار کارهای خوبی دارد، جنسی از طنز تلخ است که جزو فیوریت های من است اصطلاحا. «چنین کنند بزرگان» را پیشنهاد می کنم که بگیرند و بخوانند، برای مزاج خوب است، روزی سه وعده بخوانند حالشان را خوب می کند. و عرض کنم به خدمت شما که بعضی از کارهای جووانی گوارسکی را هم بروند بخرند و بخوانند.

من: از کارهای گوارسکی یک کتاب را که مناسب تر می دانید اسم ببرید.
رها: کتاب های گوارسکی اکثرا یک فضا دارد. هر کدام از کتاب هایش را پیدا کنند خوب است. در نویسنده های ایرانی هم یک رگه های طنزی در نوشته های مرحوم آل احمد هست، مانند «مدیر مدرسه» و اینها. به دوستان طنزنویس هم توصیه می کنم ابتدا مقداری طنز بخوانند، یک کم کتاب بخوانند، خیلی خوب است. به خودم هم توصیه می کنم. کتاب بخوانند کتاب کلا خوب است. این قدر زمانشان در فضای سایبری نگذرد که فرصت برای کتاب خواندن پیدا نکنند. خیلی لازم است. خیلی لازم است.

من: نکته ای نمانده؟
رها: نه، من دعا می کنم که ما، مملکت و مردمی داشته باشیم که بیشتر بخوانند. بدانیم که قبل از آقای احمدی نژاد، حتی قبل از آقای الهام، حتی قبل از آقای رحیم مشایی، حتی قبل از اختلاس سه هزار میلیاردی، حتی قبل از فروختن باند و برج مراقبت فرودگاه قشم، حتی قبل از در رفتن خاوری، حتی قبل از گم شدن چندین دکل، حتی قبل از… همه این «قبل از»ها، ما زخمی جهل هستیم و کتاب بخوانیم و کتاب بخوانیم تا مانند دیزی پنج سیری سر نرویم و فکر نکنیم اگر یک رأی داده ایم باید طلبکار عالم و آدم بشویم. بفهمیم کاری که انجام می¬دهیم کار تدریجی است، کار زمان بری است. و بفهمیم در کشور ما «به من چه» معنی ندارد، چون در این مملکت زندگی می کنیم و نفس می کشیم. و بفهمیم که خیلی نیاز داریم که بفهمیم.

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>