...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۲۸ دی ۱۳۹۴

وقتی دماغ پینوکیو توی سوراخ گوش من بود!

فاضل ترکمن

چشم که باز کردم، دیدم مثل «آلیس» افتاده‌ام توی یک «سرزمین عجایب». چه بسا عجیب‌تر از سرزمین بانو آلیس. سرزمینی که من در آن پرت شده بودم، «سرزمین عجایب و غرایب!» بود. اصلاً هم یادم نبود که در زبان عربی، غرایب جمع غریب می‌شود یا نه! تنها می‌دانستم که ساختن جمع مکسر عربی حتی از نوع جعلی‌اش را دوست داشتم! اتفاقاً نام‌خانوادگی رئیس‌دانشگاه ما طوری بود که من همیشه فکر می‌کردم مفرد آن نباید واژه‌ی محترمانه‌ای باشد!  توی سرزمین عجایب و غرایب همه‌چیز ممکن است، حالا ساخت جمع مکسر عربی خلاقانه که چیزی نیست! همین که به خودم آمدم، دیدم دماغ «پینوکیو» توی سوراخ گوش من است! پرده‌ی گوشم درجا پاره شد! چند قطره خون هم از آن سلانه‌سلانه‌ پایین آمد! گفتم: «هو!! پینو! چی کار می‌کنی! بگیر اون‌ور دماغو!» گفت: «ساکت باش! وگرنه اون‌قدر دروغ می‌گم تا دماغم بشه اندازه‌‌ی دکل چراغ برق و از گوشت بره توی حلقت!» گفتم: «اوکی! اوکی! مای فرند! چته؟! چی کار کردم؟!» گفت: «هیچی! این یه اعتراضه!» گفتم: «توی گوش من تحصن می‌کنی تو؟!» گفت: «فرقی واسم نداشت! گوش تو دم دست بود، از اون استفاده کردم!» گفتم: «بدبختی داریما!» گفت: «خفه‌شو! تو چه می‌فهمی وقتی یه پسر ترشیده باشی و هنوز امکانات ازدواج واسه‌ت فراهم نباشه، دنیا چه‌قدر «صادق هدایت»‌طور می‌شه!» گفتم: «خیلی ببخشید! اون‌وقت این امکانات توی گوش من فراهمه؟!». این را که گفتم، دیدم صادق هدایت جلوی چشمم سبز شد! یک «بوف» هم با عینک ری‌بن روی دوش سمت چپ هدایت بود. گفت: «در زندگی زخم‌هایی است…» پریدم وسط حرفش. گفتم: «بسه دیگه! یه جمله نوشتی، صد بار همه گفتن قشنگ بود! آلرژی گرفتیم این‌قدر شنیدیم و دیدیم! همین دیروز هم از ۵۰۰۰ تا فرندم ۴۹۹۹ تاشون همین جمله‌ی قصارتو گذاشته بودن روی استتوس! اون یه نفر هم که اول دی‌اکتیو کرد و بعد از چند وقت فهمیدیم خودشو کشته!» زد زیر خنده. گفت: «واقعنی می‌گی؟!» گفتم: «شوخی ندارم بات که! با گاز خودکشی کرد!» گفت: «حالا چند تا لایک خورد؟!» یاد انیمیشن «سروش رضایی» افتادم. گفتم: «خجالت بکش! تو هم از «گدایان پست‌مدرن» هستی؟!» گفت: «گدا جدوآبادته گوشت‌خوار شکم‌گنده‌‌ی ترکمون!». توی همین لحظه یک‌نفر با قلاب ماهی‌گیری محکم زد فرق سرم! برگشتم دیدم «مازیار» است. گفت: «لب بچه‌ماهی رو با قلاب خونی نکن! گنده‌بک! گنده‌بک!» گفتم: «تو چی می‌گی دیگه؟!» گفت: «همه‌چی رو شنیدم! صادق گفت الان گوشت‌خواری!» گفتم: «آره! آدم‌خوار که نیستم!» بعد یک صدای خیلی خیلی قشنگ شنیدم که به گوشم آشنا می‌آمد: «ای مازیار! ای مازیار! منم می‌خوام ماهی بشم» دوزاری‌ام افتاد. گفتم: «ئه! شما خودتی؟!» گفت: «آره! نکنه می‌خوای منم بخوری؟!» گفتم: «…. …. ….» این را که گفتم، «مسعود کیمیایی» از جلو با چاقو یک خط گنده انداخت روی صورتم. نعره کشیدم. گفتم: «تو برو فیلم‌تو درست کن! کمدی بود این «متروپل»؟!» بعد هم برای این‌که حرصش را درآورم بلند زدم زیر خنده. عصبانی شد. یک قمه از نواحی پشت درآورد و زد توی پهلوی سمت راستم! نمی‌دانم چرا این‌دفعه درد نیامد! انگار که روح شده باشم! قهقه زدم. با تمسخر گفتم: «آی فرمون! آی دنده! کجایی که مسعود قاتی کرده!» کیمیایی پاشنه‌ی کفش «قیصر»ی‌اش را کشید. بعد با صدای «پولاد» گفت: «بی‌غیرت!» گفتم: «برو بابا! واسه این‌که گفتم می‌خوام … … …، داری می‌گی؟!» گفت: «پ‌نه‌پ!» گفتم: «شرم کن! پ‌نه‌پ از مد افتاده! بعدشم تو خودت مگه سی سال آزگار … …. ….؟!» همین‌جا بود که یک نفر با صدای بلند جیغ کشید: «من آمده‌ام! وای! وای! من آمده‌ام!» گفتم: «خوش‌آمدی!» کیمیایی قمه را توی پهلوی سمت چپم فرو کرد! باز دردم نیامد! با خنده گفتم: «به‌توچه مربوط! نسبتی نداره با تو دیگه!» گفت: «ناموسه بالاخره!» گفتم: «خفه بابا! تو مدونا هم ایران بود باش ازدواج می‌کردی!» مدونا رو نمی‌شناخت! باور می‌کنید؟! گفت: «کیه این ضعیفه که می‌گی؟!» گفتم: «همون که توی گلدن‌گلوب جایزه‌ی اصغر فرهادی رو بهش داد دیگه!» گفت: «عجب ناقلاییه این اصغر!». گفتم: «نه‌بابا! بدبخت دست هم نداد بهش!» کیمیایی زد زیر خنده. گفت: «بگو جون قیصر؟!» گفتم: «جون قیصر!» گفت: «اسم قیصر رو می‌آری دهن‌تو آب بکش!» گفتم: «کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم مسعود فراستی راست می‌گفت ها!» گفت: «راستی! توجه کردی اسم‌مون مثل همه؟!» گفتم: «نه! الان فهمیدم! آخه از جفت‌تون بدم می‌آد!» گفت: «یعنی فیلم “قیصر” هم دوس نداری؟!» گفتم: «اولاً چه ربطی داره؟! بعدم نه!‌ من فقط “گوزن‌ها” رو دوست دارم که اونم به‌خاطر گوزن نقش اولشه!» گفت: «بدبخت سوسول! حتماً “عصبانی نیستم” رو دوست داری؟!» گفتم: «از کجا فهمیدی؟!» بعد همان موقع «باران کوثری» از پشت سر کیمیایی آمد جلو و با همان زبان بامزه‌اش که می‌گیرد، گفت: «من بهش گفتم فاضی!» گفتم: «سلا ااااااام!» کیمیایی گفت: «چه عجب! یکی رو دوست داری!» گفتم: «دختر رخشانه ها!» کیمیایی گفت: «منم بابای پولادم!» به کیمیایی توجه نکردم. به باران گفتم: «این پسره «نوید محمدزاده» ترکونده بود ها!» گفت: «خوشحالم که دوست داشتی!» گفتم: «بازی تو هم دوست دارم!» گفت: «خوشحالم که بازی منم دوست داری!» گفتم: «فیلم‌های مامانتم دوست دارم!» گفت: «خوشحالم که فیلم‌های مامانم دوست داری!» گفتم: «تو چرا این‌قدر خوشحالی؟!» گفت: «خوشحالم که خوشحالی!» تازه تحت‌تاثیر خجستگی باران خوشحال شده بودم که رئیس‌جمهور قبلی هم به جمع‌مان اضافه شد! گفتم: «آقا محمود؟!» گفت: «از ساعت چند اومدی این‌جا؟!» گفتم: «نمی‌دونم! اصلاً نمی‌دونم این‌جا کجاست و چه‌جوری اومدم توش!» گفت: «الان ساعت چنده؟!» گفتم: «ئه! ولم کن! مگه اومدی سفر استانی؟!» زد زیر گریه. گفتم: «عی‌بابا! چیه خب؟!» گفت: «یاد هوگو افتادم؟!» گفتم: «چاوز؟!» باران غش کرد از خنده. گفت: «نه! ویکتور هوگو!» رئیس‌جمهور قبلی عصبانی شد. به باران گفت: «ممنوع‌التصویر اسبق!» باران باز خندید! گفت: «این فحش بود!» رئیس‌جمهوری قبلی گفت: «برو اون‌ور بابا! خیس می‌شیم! اسمه داری؟!» ناگهان رعد و برق شد. آسمان‌‌ قرمبه و قلمبه شد! باران گرفت و همه‌جا تاریک شد. مثل موش آب کشیده شده بود و هیچ‌جا را نمی‌دیدم. فقط صدای دکلمه‌ی «مریم حیدرزاده» می‌آمد! بعد انگار پارازیت بدهند، از سرزمین عجایب و غرایب پرت شدم، روی تختم. دیدم پدرم دارد با لگد می‌زند به بنی‌اعضای من که «سعدی» گفته عضو یک‌دیگرند و می‌گوید: «پاشو! لش‌تو جمع کن! ­­». / چیزنا chizna.ir

یک دیدگاه

  1. بیژن می‌گه:

    وات د فاز ؟ ینی واقعا فازت چی بوده وقتی اینو مینوشتی؟ ناقلا تو کدوم پارک ورزش میکنی؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>