...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۷ مهر ۱۳۹۵

پایان دنیا همراه با خانم ایکس ایکس دابل ایکس!

وحید میرزایی

هرچند وقت یکبار یک عده دانشمند یا پیشگوی بیکار در غرب صحبت از پایان دنیا یا از بین رفتن جهان می کنند. معلوم نیست این ها تورم ندارند، بچه مدرسه ای ندارند که هیچ کجا ثبت نامش نکنند، یا اصلااحمدی نژاد ندارند که سرشان گرم باشد؟ چندی پیش نیز یکی از همین ها خبر پایان دنیا در سال ۲۰۱۶ داد. درست است که تابلو است دنیا امسال هم تمام نمی شود اما به نظرم کلا خیلی لوس است اینجوری یکهو تمام شود. یک جنگ ستارگانی، آدم فضایی ای، چیزی بالاخره. اصلاً همیشه یکی از “فوبیا های من این بود که آدم فضایی ها بیایند من را ببرند با خودشان. با بشقاب پرنده بیایند بالای سرم، درش باز شود، یک نور آبی بیفتد رویم و من به حالت سیالی شده بروم بالا به سمت درِ بشقاب پرنده. چون قدم زیادی بلند است، سرم می خورد به در، بیهوش می شوم و حافظه ام را از دست می دهم. چشمم را که باز می کنم، می بینم وسط یک اتاقی هستم که پر از نور آبی است. همینجور بی خودی همه جا نورش آبی ست. بعد از چند دقیقه یک آدم فضایی می آید داخل و من را می برد یک اتاق دیگر. آنجا رئیس آدم فضایی ها می گوید من را برای انجام آزمایش هایی آوردند فضا. من را می سپارد به یکی از مأمورانشان تا مدت زمانی مواظبم باشد تا برای آزمایش آماده شوم. اسمش «ایکس ایکس دابل ایکس» است. زن است. شبیه این زن های دورگه ی آفریقایی- اروپای شرقیست. ماریا شاراپوایی است برای خودش. چند وقتی که مراقبم است به من وابسته می شود اما من مثل همیشه متوجه نمیشوم. یک روز تصمیم می گیرد من را از دست آدم فضایی ها نجات دهد. دوتایی از شهر آدم فضایی ها فرار می کنیم و می رویم در یکی از این غارهای فضا. آنجا آتش روشن می کنیم و دورش می نشینیم و بره فضایی را روی آتش کباب می کنیم و از رژیم غذایی حرف می زنیم. همینجور که صحبت می کنیم یک لحظه ساکت می شود، یکهو خودش را به من نزدیک می کند، صورتش را می آورد جلو، خیلی جلو. لابد می خواهد چیزی که در چشمم رفته فوت کند، بیاید بیرون. همین که چشمم را می برم جلو تا فوت کند ناگهان یادم می افتد آن موقع ها که در زمین بودم یکی را دوست داشتم. بنابر این نباید بگذارم چشمم را فوت کند. فریاد می زنم: نوووو… نوووووو… no … no… و می روم عقب. او هم ناراحت می شود، لباسش را می پوشد، پشتش را به من می کند و می رود می خوابد. من هم می روم آن ور غار می خوابم. صبح که بیدار می شویم دو تا تخم مرغ عسلی کرده و می آورد با هم بخوریم. می گوید تو مثل برادر من می مانی و هیچ قصد و غرضی ندارد. به نظرم رگه هایی از ایرانی بودن هم دارد. خلاصه یک سفینه پیدا می کنیم و بر می گردیم زمین. البته او در مسیر برگشت به زمین به محض اینکه وارد اتمسفر شدیم پودر شد. بعداً جایی خواندم که آدم فضایی ها به جهت سلولی در اتمسفر زمین قادر به زیستن نیستند. روحش شاد و یادش گرامی.

پ.ن) راستش من کوچک که بودم آدم فضایی بودم. یکبار که یک انسان برای آزمایش آوردند فضا، من شدم مأمور مراقبت از او. یک روز درون چشمش آشغال رفته بود. آمدم فوت کنم، نگذاشت. از آن روز تصمیم گرفتم آدم زمینی شوم. هر چند در زمین هم هنوز نتوانستم درون چشم کسی را فوت کنم.

www.chizna.ir

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>