...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۱ شهریور ۱۳۹۵

چرا هرچی که خوبه زود تموم میشه؟

مهرداد نعیمی

با همراهی علی دریاکناری

بعضیا می‌گن نسل‌های جدید به نسبت قدیمی‌ها پرروتر و بی‌حیاتر و بی‌چشم‌و روتر هستن ولی بنظرم اصلا هم اینجوری نیست، حالا چرا؟ چون مامان‌بزرگ‌های ما همگی زیر ده سالگی شوهر می‌کردند، تا قبل از پانزده سالگی همه‌جور تجارب زندگی رو کسب کرده بودند ولی الان یارو می‌رسه به چهل سال، ولی هیچی‌به‌هیچی… طفلکی تجاربش رو باید از فیلمهای مستند استخراج کنه! قدیما عشق اول آسان می‌نمود و بعد می‌افتاد مشکل‌ها! الان وقتی ازدواج می‌کنی تازه می‌بینی همه اون مشکلهایی که اوفتاده بود حکم بازی‌های مقدماتی رو داشته! تازه وارد بستری شدی که دورتادورش مین‌های جنگی کاشته شده و روی مین‌ها رو با گُلهای رز مخفی کردن! از هر زاویه‌ای که نگاه کنید قدیما ملت پرروتر بودند. چشم سفیدها! ازدواج‌های الان شبیه اینه که دست‌تون رو درون یک کیسه پر از انواع مارماهی کنید، به این امید که بتونید یک عروس‌ماهی بیرون بکشید! اونم در حالی‌که شما خودتان یحتمل از آن کوسه‌هایی هستید که همه مارماهی‎ها رو ندید قورت می‌دن و صدای خِرِچ خِرِچ دندانهاشون پیوسته در اعماق اقیانوس شنیده می‌شه! در ادامه مقایسه‌ای داریم بین شکل ازدواج در دوران مختلف:
الف) قرن هفتم هجری:
زمان: اون‌وقتها که هنوز خیلی از اختراعات چیز نشده بود و امکانات نبود!
مکان: روستای خوش‌آباد!
نحوه آشنایی: خانم و آقای مذکور، از بچگی تو کوچه باهم گرگم‌به‌هوا بازی می‌کردند و فاخرولسلطان بارها در نقش گرگ، فخروالنساء رو خورده بود و ریزریز کرده بود و اینها!
نحوه خواستگاری: در یک روز بهاری، فاخرولسلطان رو به فخروالنساء کرد و گفت: ای یاد تو مونس روانم، وژدانن جز نام تو نیست بر زبانم! می‌فهمی؟ فخروالنساء جواب داد: ای بابا، باز این پیداش شد! دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند، کچلی رو گرفتند و سرش شانه زدند! یاه‌یاه‌یاه!
فاخرولسلطان جمله‌ای زیرِ لب گفت و بعد بلندتر گفت: الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها، که… بعله، اینجوریاس!
دخترک گفت: پدر جان دوش می‌گفت‌ها که کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور، من باورم نشد! و بدین ترتیب بود که فخرولنسا تاج السلطنه با فاخرولسلطان سنجر کیکاووس بن وشمگیر طوسیِ اصل با یکدیگر وصلت نمودندی!
زمان طلاق: اصلا چی هست؟ تعریف‌نشده بود اصلا… با لباسِ سفید میری خونه شوهر با لباس سفیدم میری اون دنیا.
جهیزیه: دو تا لگن و یه آفتابه، شام و نهار هیچی. یه چیزی دور هم می‌زدند دیگه….
مهریه: یک دینار ایرونی.
تعداد میهمانان: کل اهالی روستا یعنی ۶۰ نفر
مدت عروسی: هفت شب و هفت روز
ماشین عروس: یک عدد الاغ صفر کیلومتر نقره‌ای متالیک کروکِ دودرب، پایین کمی زُمُخت، بالا کت و کُلُفت!
نحوه دعوت: توسط جارچی در کل روستا با بوق و کُرنا.
هزینه کل عروسی: ده دینار ایرونی
ماحصل ازدواج: حدودا چهل فرزند، موئث و مذکر که نیمی از آنها زنده ماندند و حدودا ۲۴۵ نوه ایجاد کردند!
ب) سال ۱۳۴۳خورشیدی:
زمان: اون وقتها که گوشت کیلویی چهل ریال بود.
مکان: طهرون دیگه… در مورد سانفرونسیسکو که حرف نمی‌زدیم که!
نحوه آشنایی: قیصر، جوان اولِ محله و حشمت، دخترِ اوس مرتضای مکانیک، برای زیارت به اتفاق مادرونشون به امامزاده رفته بودند که چشم در چشم شدند و یک دل نه صد دل از کفشون برفت. چه رفتنی! به تته‌پته افتادند اصلا! یک ساعت بعد قیصر رفت سراغ مادرش و گفت: «ننه…. باهاس بری خواستگاری…. این دختره دلِ منو برده جونِ تو… خوشگل عینهو مرلین مونرو، سفید مثل برف! خیاطی بلده در حدِ هالیوود، شش کلاس اکابر هم رفته! نجیبه در حدِ اسب! شیرینه در حدِ نیشکر…. ننه من اینو می‌خوام!»
نحوه خواستگاری: قیصر: «عروس ننه‌م میشی؟» حشمت: «وای خاکِ عالم به سرم، چی بگم آقا قیصر؟ من باهاس فکرمو بکنم.» قیصر گفت: «جون عزیزت، ما خاطرخوات شدیم. فکراتو بکن همین الان!» حشمت چند دقیقه به فکر فرو رفت و گفت: «با اجازه بزرگترا، بله!» قیصر: «ای خدا، مصبتو شکر»
زمان طلاق: تا آخر عمر به پای هم سوختن و ساختن و همدیگر رو دق دادند ولی تن به این خفت ندادند!
جهیزیه: چهاردست لحاف و تشک و بالش، پنجاه پارچه گل قرمزی چینی و ظروف بلوری فرانسوی و یک یخچال و یک فرش دوازده متری دست‌بافت.
مهریه: چهارده سکه تمام و یک شاخه گل رز.
تعداد میهمانان: دویست نفر کل فامیل‌های پسر و دختر و کسبه و اهالی محترم محل.
مدت عروسی: سه شب و سه روز!
ماشین عروس: پیکان جوانان گوجه‌ای.
نحوه دعوت: ارسال کارت دعوت
هزینه کل عروسی: چهار هزار تومان.
ماحصل ازدواج: حدودا شش فرزند (یک دکتر، یک مهندس، یک بقال، یک معلم، یک نامشخص و یک خانه‌دار) بهمراه ۱۳ نوه.
ج) سال ۱۳۹۵خورشیدی:
زمان: الان یا الان؟
مکان: تهرون! یعنی شهری که… هرچی می‌بینی، یا پهنه یا زیادی باریکه!
نحوه آشنایی: حتما خودتون می‌دونید که همه چیز از یه لایک شروع شد.
نحوه خواستگاری: در یک روز تابستانی شایان که در بیوی اینستاگرامش نوشته: پسری آرام، صبور، وفادار، خوش‌لباس، دست تو جیب، خوشمزه، خوش‌تیپ…. بعد از دیدنِ پروفایل پیکچرِ موناجون، بهش مسیج داد: خوبی شما؟ موناجون گفت: مرسی، شما خوبین؟ شایان گفت: Asl پیلیز! مونا گفت: عسل چیه؟ مونام…. شایان گفت: نه منظورم اینه که سن و لوکیشن و اون یکی! موناجون با شنیدن اون یکی کلمه‌هه گفت: وااااااا؟ خجالتم خوب چیزیه! شایان گفت: عزیزم منظور زن یا مرد بودنه! بی‌خیال اصلا…. من عاشق همین نجابت شما شدم… از قدیم هم گفتن بیا نگو نمیشه، سنگ رو برن به شیشه، که وقتِ عاشق شدن، تابستونه همیشه! مونا گفت: راست میگی؟ شایان گفت: پَ‌نَ‌پَ، دروغ میگم… اصلا بیا با هم دوست معمولی باشیم. مونا گفت: باشه… ولی فقط دوستِ معمولی‌ها! شایان گفت: پس قبوله؟ چند ثانیه‌ای گذشت، پیغام Seenشده بود ولی خبری از جواب نبود، شایان گفت: برای بار دوم عرض می‌کنم، قبوله؟ مونا: با اجازه همه داداشی‌های مجازیم، بعله!
زمان طلاق: کی داده که کی بگیره؟ عروسی‌های امروزی بیشتر از یک سال گارانتی ندارند! همون یک سالش رو هم هزار تا دلیل هست که شرکت زیرِ بار گارانتی نره! خدماتِ پس از فروش هم که لطفا اینقدر سربه‌سر من نگذارید.
جهیزیه: ست کامل مبلمان منزل، ده تخته فرش دستبافت، ست کامل ظروف آشپزخانه، ست کامل کمد و تخت و میزِ دراور و… (گفتنی است، هم‌اکنون پدرِ عروس به دلیل چک‌های برگشتی زندانه)
مهریه: ۱۳۹۵ سکه تمام بهار آزادی و ۱۳۹۵ شاخه گل رز و ۱۳۹۵ عدد اشکِ تمساح!
تعداد میهمانان: هشتصد نفر
مدت عروسی: شش ساعت (سه ساعت قانونی و سه ساعت مخفی و غیر قانونی)
ماشین عروس: مازراتیِ یکی از اقوام
نحوه دعوت: ارسال پیامک و Poke کردن! توییت کردن متن دعوتنامه‌ی عروسی!
هزینه کل عروسی: هشتصد میلیون تومان! (پدر داماد نیز هم اکنون در همان زندانِ پدرعروسه)
ماحصل ازدواج: شیب؟ بام؟ کژوآل کانستراکش!

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>