...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۸ شهریور ۱۳۹۵

چمدانِ یونانیِ جلال…

مهرداد نعیمی

می‌گویند توی یونان هر کلمه‌ای که به اون سه‌حرف معروف ختم نشه، معنای بدی داره و یونانی‌ها وقتی می‌شنوند، زبان‌شان را گاز می‌گیرند. توی کروواسی هم همین قاعده با حروف ویچ برقرار است… یا مثلا یک فیلسوف معاصر مصری معتقده که ما نسلی هستیم که همه‌ش در حال جویدنیم. که البته تمامِ اینها اصلا ربطی به این متن نداشت و نمی‌دونم چرا نوشتم. همینجور یهو یادم اومد.. بریم سر اصل داستان، پدرِ مادربزرگم، جلال، خیلی پیر شده بود. شغلش خوانندگی بود. من اصلا صداشو دوست نداشتم. شنیدید وقتی با نِی آخرین قطرات یک ساندیس را هورت می‌کشید، چه صدایی می‌ده؟ صدای جلال همون‌جور بود! اما عجیب‌تر از صدایش، سرگذشتش بود، در جوانی برای ادامه تحصیل به یونان رفته بود، یک‌بار که لب ساحل، زوربای یونانی را با اُرگ می‌زد، دختر پادشاهِ وقتِ یونان، جورجیاکو، عاشق او شده و خیلی زود او می‌شود ولیعهد یونان! اما بخث با او یار نبود و حکومت یونان ناگهانی به شکل پارلمانی درآمد و او بی‌کار شد. تصمیم گرفت دست همسرش را بگیرد و با ثروت هنگفتش به ایران برگردد و ده‌ها فرزند به آغوش جامعه تحویل دهد.
جلال برای خاندان مادرم اهمیت زیادی داشت، نه به خاطر سن و شهرتش، نه بخاطر اینکه با ملکه‌ی یونان ازدواج کرده بود، بلکه برای ثروتش. صدها آدم منتظر بودند او سرش را بگذارد زمین، تا با ارثی که نصیب‌شان می‌شود، احساس خوشبختی کنند، اما جلال بمیرررر نبود! یک‌بار هم سرزده و بی‌خبر به منزلِ ما آمد، از بختِ بد، نه مادرم منزل بود نه پدر… در همان بدو ورود، از ظاهر خشن و جدی‌اش فهمیدم کار بسیار سختی دارم. چمدانش را چنان بغل کرده بود که انگار همه ثروتش در آن قرار دارد… پیش از سلام، نگاهی به شومینه کرد و گفت: «این چرا خاموشه؟» گفتم: «چشم الساعه روشنش می‌کنم»
چمدان سنگینش را با احترام گرفتم و در گوشه‌ای قرار دادم. رویش یک پرچم یونان حک شده بود. به سراغ شومینه رفتم، دیدم هیزمی باقی نمانده، ولی خاکسترها هنوز سرخ بودند… یک صندلیِ چوبیِ شکسته از زیرزمین آوردم، درون شومینه قرار دادم و کمی از نفت فانوس را روی چوب‎ها ریختم. یک دقیقه بعد چوب‌ها جوری شعله کشیدند که فرش و موکت هم آتش گرفت. آتشِ موکت جلو آمد و از بدشانسی چمدان جلال را دربرگرفت و در کسری از ثانیه خاکستر شد! جلال با وحشت به چمدان نگاه می‌کرد. نزدیک بود چشمانش از حدقه خارج شود… گریه‌اش گرفت و شروع کرد به زدن خودش! بعدها فهمیدیم ظاهرا تمام ثروتش توی همان چمدان بود! یعنی در اوجِ التهاباتِ یونان چنین بلایی سرش نیامده بود.. رفتم هرچی آب در سماور و کتری و کلمن بود آوردم پاشیدم روی آتش. بالاخره خاموش شد. اما چه خاموش شدنی. اثری از چمدان و محتویاتش نمانده بود. جلال همچنان زار می‌زد…. ، خاکسترِ کیفش را برمی‌داشت به چشم‌هایش می‌کشید، رهایش کردم. اما صدای ناله‌هایش تنم را می‌لرزاند.. فکر کردم با یک ظاهر فرهنگی، برایش کتابی در باب بی‌اهمیت بودن مالِ دنیا بخوانم، دور تختش را پر از بادکنک کردم.. کتابی در دست گرفتم و کنارش نشستم و شروع به خواندن کردم: «اریش فروم، حقیقت و افسانه‌ی انسان برای خویشتن، نه لزوما مسائل مادی…» به کلمه‌ی دوازدهم نرسیده، جوری به کتاب لگد زد که از هشت جهت فرعی و اصلی پاره شده و در چهار گوشه‌ی خانه پخش شد و دو تا از بادکنک‌ها هم ترکید! بعد از جایش بلند شد و سمتِ من آمد، فکر کردم می‌خواهد گردنم را بشکند، اما از کُتش اسلحه‌ای درآورد و سمت من گرفت و گفت: «نمی‌دونم چرا نمی‌میرم. خواهش می‌کنم تیر خلاصِ منو بزن»
«خدایا عجب گیری کردم… حداقل سوراخشو بگیر اون‌ور. الان الکی تیر در میشه» داشتم فکر می‌کردم چه‌کار کنم که ناگهان خشکش زد و به زمین افتاد. سکته کرد انگار.. قبل از اینکه آمبولانس برای انتقال جسد بیاید، تپانچه را پرت کردم توی شومینه. مردِ خوبی بود… در مراسم ختمش نخست‌وزیرِ یونان هم پیام تسلیت فرستاده بود… یه همچین اقوامِ مشهوری داریم ما… نگاه نکنید داریم طنز می‌نویسیم… آخ اگر اموال خدابیامرز نسوخته بود…

www.chizna.ir

یک دیدگاه

  1. رضا می‌گه:

    یعنی دهنت سرویس. کلی خندیدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>