...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۱۴ مهر ۱۳۹۵

چوبی در سوراخ زنبور!

وحید میرزایی

دقیقاً نمی دانم از چه زمانی، شاید از همان کودکی که وقتی زنبوری نیشم می زد، در یک اقدام تلافی جویانه می رفتم و چوب در سوراخشان، سوراخ لانه اشان، می کردم و تمامی زنبورها بی رحمانه می ریختند سرم، این رفتار « عدم مواجه ی درست با یک بحران» در من نهادینه شد.
اساسا یک دسته آدم در دنیا وجود دارند که در طول زندگی سعی می کنند با بحران جدی روبرو نشوند اما اگر شدند، شرایط طوری رقم می خورد که از آن بحران چنان بچه بحران هایی زاده می شود که تهش اگر به بدبختی ختم نشود قطعاً به رسوایی می انجامد. بله درست است من از همین دسته ام. فرض کنید قرار باشد دچار یک بحران مالی شوم. از طرفی دلار خریده ام، زارت خورده است به بحران اقتصادی غرب!!! کشیده است پایین. دلار را عرض می کنم. از طرف دیگر با سرمایه دار شریک شده، شرکت زده ام. قطعات کامپوزیت تولید می کنیم. مواد اولیه گران شد. ورشکست شدیم. چک هم کشیده ام فراوان، برگشت خورده. این از بحران. من چه می کنم:
اول می روم سراغ وام. اما مگر مغز خر خورده اند که به یک ورشکسته وام بدهد. هر طور شده آشنا گیر می آورم و یک وام با نرخ بهره ی بالا می گیرم که تهش، مطابق خود وام را باید به عنوان بهره عودت دهم. وام را که می گیرم با خودم می گویم «چرا بدهم طلبکارها، یک کاری راه می اندازم بعد پولشان را می دهم.» یکی از طلبکارهایم- آن طلبکار اصلیکه از پدرسوختگی چیزی کم ندارد- داستان را متوجه می شود. سریعاً چک هایش را اجرا می گذارد و مرا می کند در سوراخ. زندان را عرض می کنم. دایی ام سند می گذارد و برای چند روز آزاد می شوم تا بروم رضایت بگیرم. می روم در خانه ی طلبکار. زنگ خانه را می زنم. دخترش می آید در را باز می کند. دخترش از پدرسوختگی چیزی کم ندارد. البته پدرسوختگی اش مثل پدرش نیست. اصلاً این واژه ی پدر سوخته از آن واژه هایی است که چند منظوره است. مثل شیطون، بلا، کثافت و… گاهی برای تحبیب بکار می رود گاهی برای فحش. بگذریم. خلاصه همان دمِ در، موضوع را با دخترش مطرح می کنم و او با گفتن جمله ی« حالا من خودم با پدر صحبت می کنم، شما نگران نباشید» آنچه را باید می فهماند، فهماند.
هرچند پدرش مخالف است اما با هم ازدواج می کنیم. بعد از ۴ سال هیچ صدای بچه ای در خانه امان طنین انداز نمی شود. بله، درست فهمیدید. ما بچه دار نمی شویم. اشکال از من است. پدرش عاشق نوه است. پسر ندارد و امتداد نسلش را در گرو من و زنم می بیند. دوا درمان هم سودی ندارد. پدرش همین را زیر پیراهن عثمان می کند و در اثنای سفر کاری که به خارج از کشور رفته ام، دخترش را غیابی طلاق می دهد. دم قاضی را هم می بیند و حکم پرداخت تمام ۱۳۶۹ سکه مهریه را از قاضی می گیرد. دستم را روبروی پدرش می گیرم و می گویم «بیا…، قانون فقط ۱۱۰ سکه مهریه را پیگیری می کند.» او هم متقابلاً انگشتش را جلویم میگیرد و بی درنگ می گوید:« خودت بیااااا… این مال مجلس و دولت قبلی بود. تا تهش را از حلقومت می کشم بیرون». خلاصه می کشد بیرون. مهریه را عرض می کنم، از حلقومم. خلاصه مقرر می شود هر ماه ۲۰ سکه بدهم. ماه اول می دهم. ایضاًَ ماه دوم. ماه سوم به بعد نمی توانم بدهم. گاهی آدم نه که نخواهد، بلکه نمی تواند بدهد. دوباره می روم زندان. تا سال ها همانجا می مانم و تمام سند ها گرو همان بانکی است که وام گرفته بودم.
پ.ن) الان حس می کنم دارم دچار بحران جدیدی می شوم. لطفا نزدیک نشوید

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>