...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۲ بهمن ۱۳۹۴

کلیشه‌های هالیوودی ۲ (پشت کردن)

آیدین سیارسریع

در قسمت قبلیِ «کلیشه‌های هالیوودی» به شیوه‌های دروغین آشنایی و برقراری ارتباط که توسط غرب تبلیغ می‌شود پرداختیم و گفتیم چه آسیب‌هایی با تقلید این شیوه‌ها در دوران جوانی به ما وارد شده است. در این قسمت به مورد دیگری اشاره خواهیم کرد:
یکی دیگه از چیزهایی که من تو سینما و بعضا سریال‌های تلویزیونی نمی‌فهمم اینه که چرا وقتی دو نفر تو یه اتاقن و یکی از اون‌ها می‌خواد حرف مهمی بزنه، می‌ره جلوی پنجره و پشت به نقش مقابلش حرف می‌زنه. آقا چرا پشت می‌کنی؟ آخه کی در عالم واقع پشت می‌کنه به یکی دیگه و حرف می‌زنه؟ خب من اون اوایل اینجوری خودم رو توجیه می‌کردم که این پشت کردن لابد جزیی از فرهنگ غربه ولی در کمال تعجب دیدم تو آثار داخلی هم موقع حرف زدن از همین ژست استفاده می‌کنن. سمبل و نمادش هم مجید مظفری بود که به همین سیاق پشت به نقش مقابلش (یا در واقع نقش پشتیش!) دیالوگش رو بیان می‌کرد. بعد یهو وسط حرف زدن با سرعت نور بر می‌گشت که اتفاقا خیلی هم تاثیرگذار بود و ما خیلی می‌ترسیدیم. من هم وقتی از جهان‌شمول بودن این حرکت مطمئن شدم پیش خودم گفتم این ژسته حتما کلاس داره که همه می‌گیرن وگرنه آدم بیمار که نیست از پشت با کسی حرف بزنه. تصمیم گرفتم این حرکت رو چند بار تو موقعیت‌های مختلف امتحان کنم. اولین بار پدرم اومد تو اتاقم و هر دو ایستادیم و شروع کرد به حرف زدن. حرفاش که تموم شد پشت به پدرم رو به پنجره ایستادم و داشتم حس می‌گرفتم که یکی از اون دیالوگ‌های تاثیرگذارم رو که از قبل آماده کرده بودم بگم که پدرم گفت: «وقتی باهات حرف می‌زنم روتو اونوری نکن بوزینه!» این اولین ضربه روحی‌ای بود که در این راه خوردم. البته از پدرم انتظاری بیشتری نمی‌رفت. بهرحال مرد سنتی‌ای بود و ژست‌های عالم سینما رو بر نمی‌تابید. باید تو یه موقعیت حساس و تعیین کننده ازش استفاده می‌کردم. برای همین وقتی می‌خواستم سولماز رو که تازه باهاش آشنا شده بودم تحت تاثیر قرار بدم یهو از جلوش صد و هشتاد درجه چرخیدم و رو به پنجره به نقطه‌ای دوردست خیره شدم و به مدت ده دقیقه بی‌امان حرف‌های قلمبه سلمبه زدم. وقتی برگشتم انتظار داشتم سولماز با یه بغض تو گلو برام دست بزنه، ولی افسوس که زندگی مثل فیلم‌ها نیست. سولماز رفته بود و بعد‌ها شنیدم در جواب علت جدایی به همه گفته بود «ازش می‌ترسیدم، یه جوری بود!» بعد از اون اتفاق ناگوار فقط یک بار تونستم از پشت با کسی حرف بزنم. چند سال پیش تو دفتر هفته‌نامه «خانواده زرد» وقتی رو به پنجره ایستاده بودم و به افق‌های دوردست نگاه می‌کردم یکی از پشت ازم پرسید «عذر می‌خوام سرویس کجاست؟» یهو چشم هام برق زد. این بهترین موقعیتی بود که می‌تونستم بدون اینکه به طرفم نگاه کنم حرف بزنم. با یه پوزخند سینمایی گفتم: می‌دونی مرد… همیشه وقتی به کسی سرویس می‌دی اولین کسی که سرویس می‌شه خودتی! مرد گفت: چی می‌گی آقا؟ می‌گم سرویس کجاست؟ داشتم از ذوق می‌مردم که بالاخره تونستم پشت به کسی باهاش دیالوگ برقرار کنم. گفتم: اینجا دو تا سرویس بیشتر نیست. اجتماعی و فرهنگی! گفت: منظورم سرویس بهداشتی بود. ناراحت شدم. مردک بی‌ادب دو دقیقه هم نگذاشت جملات قصارم ادامه پیدا کنه. مثل مجید مظفری با یه حرکت سریع برگشتم و نگاهش کردم ولی همونجا خشکم زد، زبونم بند اومد و نتونستم چیزی بگم. مجید مظفری پشتم ایستاده بود. گفت: شما همیشه موقع حرف زدن پشت می‌کنی؟ دید چیزی نمی‌گم سری تکون داد و گفت: واقعا متاسفم. ادب و اخلاق در این کشور داره به کجا می‌ره؟ بعد در حالی که غرغر می‌کرد و زیر لب می‌گفت «باهاش حرف می‌زنم روش رو بر می‌گردونه، بی‌ادب» رفت که ببینه سرویس کجای تحریریه است. / چیزنا chizna.ir

2 دیدگاه

  1. اکبرچیز می‌گه:

    اینجا سه تا سرویس هست: اجتماعی و فرهنگی.
    دهن! دهن رو یادت رفت دمت جییییغ با طنزهات.

  2. ارغوان می‌گه:

    کلی خندیدم. مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>