...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۷ شهریور ۱۳۹۵

کی خوبه، کی بد؟

مهرداد نعیمی

خوب یا بد؟ خُب خسرو شکیبایی بازیگر خوبیه، محمدرضا گلزار بازیگر بدیه… صابر ابر بازیگر بدِ خوبیه، اکبر عبدی بازیگر خوبِ بدیه! اما چطور میشه فهمید کی خوبه کی بد؟ چرا بعضی فیلسوف‌ها می‌گن زیاد هم اصراری به شناخت آدم‌ها نکنید؟
چند وقت پیش مادرم گیر داده بود که بیا دختر یکی از دوستامو (سارا) برات خواستگاری کنم. من که همیشه از این سیستم سنتی بدم میومد و دوست داشتم همسر آینده‌مو خودم انتخاب کنم، مخالفت کردم اما مادر یک دلیل منطقی برای رد کردن سارا خواست و من حسابی فوکوس کردم تا دلیلی برای بد بودن سارا پیدا کنم!
دوستم رضا گفت: «بی‌خیال شو. یادته آخرین بار که روی خوب و بد بودن یک نفر سیریش شدی چه اتفاقی افتاد؟»
راست می‌گفت. یه استاد دیهیمی در دانشگاه داشتیم که خودِ نمودار سینوس بود. یه روز خوب، یه روز بد. یه روز باحال و یه روز روی اعصاب، یه روز مهربون بود و یه روز خود بروس‌لی بود در راه اژدها! با بدبختی دوران دانشگاه از دستش خلاص شدیم اما چند سال بعد دوباره در شرکتی باهاش همکار شدیم. روزگارمونو سیاه کرده بود، گاهی با خودت می‌گفتی دیهیمی بهترین آدم روی زمینه و گاهی آدم پرمدعای بدجنسِ بی‌شرفِ حقه‌بازِ دوروی عقده‌ای کثیفی بود که همه ازش متنفر بودند. با رضا تصمیم به استعفا گرفتیم، من فکر کردم این دمِ آخر با قیافه‌ای ترسناک و واکسی، یک‌جوری در اتاقش استتار کنیم و زیرنظر بگیریمش و اگر هم پا داد بترسونیمش. من توی مبل مخفی شدم و رضا زیر میز کنفرانس. دیهیمی دیر به شرکت اومد. وارد اتاق شد، در رو بست، گوشی تلفن رو برداشت و تماسی گرفت: «دکتر راد؟ دارویی که برای من فرستادید اشتباهه…. خب این به درد من نمی‌خوره… شما که می‌دونید اون داروها به بدن من نمی‌سازه… یعنی چی که باید آزاد بخرم؟ دونه‌ای سه میلیون تومنه…. یه‌روز در میون باید یکی‌شو استفاده کنم. پولم کجا بود؟ من دارم با حقوق مزخرف معلمی زندگی می‌کنم…. پس به کی ربط داره لعنتی؟ تو از همه بهتر می‌دونی من ممکنه همین الان سکته بزنم، ایست قلبی کنم. لعنت به تو… می‌دونی هر شب کابوس می‌بینم؟ حالم از این زندگی بهم می‌خوره…»
گوشی رو کوباند و بعد دقایقی در خلوت خودش اشک ریخت. خدایا عجب غلطی کردیما. نکنه ما رو ببینه سکته بزنه؟ خونش نیفته گردن‌مون؟ طفلکی… اون پرمدعا نیست، ما پرمدعاییم که به خوب و بد بودنش گیر دادیم. تو رو خدا فقط ما رو نبینه وحشت کنه.
دیهیمی آرام‌تر شد، به منشی گفت دفتر مهندس قدیمی رو بگیر: الو؟ یه لحظه گوشی.. شما دو تا بزمجه بیاید بیرون از سوراخ‌تون…
ها؟ با کی بود؟ ما رو می‌گفت؟ یک‌دستی ‌زد؟ نه مگه میشه؟
بلندتر داد زد: «مهرداد و رضا گمشید بیرون.» بعد رو به منشی گفت: «اینارو بدید حراست انگیزه‌ی جاسوسی‌شون مشخص بشه بعد اخراج‌شون کنید.»
اخراج شدیم و من هنوزم نفهمیدم اون تماسِ اولِ استاد واقعی بود یا با علم به حضور ما، داشت فیلم بازی می‌کرد؟
مادرم از این جریانات خبری نداره ولی با یک جمله از اصرارهایش خلاص شدم. بهش گفتم: «مامان اینقدر اصرار نکن دلیل منطقی برای بدی سارا بیارم. تصور کن توی مبل اتاق رئیست، با صورت واکسی، قایم شدی، متوجه حرفم میشی!»
اصلا حرفمو نفهمید، ولی بی‌خیال شد. احتمالا با خودش فکر کرد حیف ساراس که گیر دیوانه‌ای مثل من بیفته…

www.chizna.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>