...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز ویژه


۲۰ بهمن ۱۳۹۴

گزارش یک کیف‌زنی

محمد صفاجویی

معاونت بهداد ناجا (همون معاونت فیتنس ناجا می‌شه احتمالا) گفته ماموران پلیس هنوز «چاق‌اند». این‌قدر خبر یادشده مغزمو درگیر کرده بودکه دیشب خوابی در همین باره دیدم. خواب یه ماموریت پلیسی رو:
تو خیابون ونک داشتم راه می‌رفتم که یکهو صدای جیغ «دزد، دزد» شنیدم. برگشتم و دیدم کیف یه خانمی رو زدن. ولی هیچ‌کس درحال دویدن نبود. خوب که دقت کردم دیدم سارق یه پیرمرده که با عصا داره راه می‌ره. یعنی یه دستش عصا بود و دست دیگه‌اش کیف اون خانمه. ولی تا خانمه نزدیکش می‌شد با عصا می‌زدش و خلاصه با همین وضعیت داشت پیش می‌رفت. من تا خواستم برم سمتشون و حرکتی کنم (تو خواب شجاع شده بودم وگرنه که در چنین مواقعی تو جوب پناه می‌گیرم) دیدم دو تا مامور پلیس دارن به این سمت می‌آن. خدا رو بابت همیشه در صحنه بودن‌شون شکر کردم و خیالم راحت شد. ده متر مونده بود پلیس‌ها به پیرمرده برسن، یکی‌شون یکهو وایساد. بعد دولا شد و نفس‌های عمیق کشید. داشتن یه چیزایی می‌گفتن:
پلیس ۱: آخ آخ، نفسم بالا نمی‌آد.
پلیس۲: محمودی گفتم کمتر بخور.
پلیس۱: به‌خدا دست خودم نیست. تا وقتی پیاز تو سفره‌اس، نمی‌تونم دل بکنم از غذا.
پلیس۲: حالا خوبی؟ می‌خوای تو وایسی من بگیرمش؟
پلیس۱: آره قربون دستت اکبری جون. فقط برگشتنه یه آب‌غوره‌ام برا من بگیر.
محمودی نشست و اکبری به سمت پیرمرد دوید. البته تا اومد بدوئه، یکهو یه صدای قرچی اومد و نشست زانوشو گرفت. من دیگه مجبور شدم به سمت محل رویداد برم. از کنار پیرمرده که با کیف داشت می‌رفت و هر ازگاهی‌ام با عصا به خانمه که طبیعتا کیفش رو می‌خواست می‌زد رد شدم و به سرکار اکبری رسیدم.
من: حال‌تون خوبه سرکار؟
اکبری: این زانو دیگه واسه من زانو نمی‌شه.
من:‌ای بابا چی شده؟
اکبری: دکتر گفته مال وزنته.
من: (توی تعارف)‌ای بابا شما که وزنی نداری.
اکبری: به خدا من‌ام همینو بهش گفتم. این دکترا هیچی نمی‌فهمن (از جامعه پزشکی خواهش می‌کنم اعتصاب نکنند، این یک مطلب طنز است. ممنون)
در همین گیرودار بودیم که پیرمرده با عصاش جلوی یه تاکسی رو گرفت و رفت که سوار شه، ولی این کارو نکرد. از کسی که جلو نشسته بود خواهش کرد بیاد عقب تا بتونه جلو راحت‌تر بشینه. چون متاسفانه کیف خانمه یه مقدار سایزش بزرگ بود و با عصا و کیف، عقب نشستن سخت می‌شد. نشست و تاکسی رفت. خانمه هم‌چنان فریاد «دزد، دزد» رو ادامه می‌داد. البته دیگه اون صدای سابقو نداشت.
محمودی به این ماجرا نگاه کرد. ناراحت شد. خیلی. سرش رو تکون داد. قشنگ معلوم بود عذاب وجدان داره (تو عالم خواب هر چیزی ممکنه). قشنگ معلوم بود می‌خواد جبران کنه. رو به خانمی که داشت از جلوش رد می‌شد کرد و گفت: «خانم حجابتو درست کن.» اکبری هم با نیتی مشابه، رو به زوجی که داشتن از جلوش رد می‌شدن کرد و گفت: «شما چه نسبتی با هم دارین؟» و باز زانوش رو فشار داد.

3 دیدگاه

  1. احمد می‌گه:

    آخرش عالی بود! تذکر در خواب مگه میشه؟ مگه داریم؟

  2. محسن می‌گه:

    عالی بود. طنز واقعی

  3. رآ می‌گه:

    خیلی بامزه بود آفرین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>