...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز امروز


۵ اسفند ۱۳۹۴

گل‌هایی برای امیلی

مهرداد نعیمی

یه مدتی بود خیلی تنبل شده بودم. تنبل که چه عرض کنم… تنبلی واژه‌ی کوچیکیه برای توصیف اون دوره‌ی تاریخی از زندگیم. رسما هیچ کاری نمی‌کردم. صبح تا شب روی مُبل فقط فیلم تماشا می‌کردم. ریشام شده بود اندازه ابوبکر بغدادی. وزنم زیاد نشده بود چون حتی حوصله‌ی غذا خوردن هم نداشتم! تا اینکه یه روز یکی از همکلاسی‌های دوران فوق‌لیسانس (به اسم نیلوفر) که مرتبا جویای احوالاتم بود، بهم زنگ زد و گفت: «یه راه خیلی خوب پیدا کردم که با تنبلی محض می‌تونی در هفت روز ده میلیون پول دربیاری. پایه‌ای؟»
گفتم: «پایه‌ام ولی تنبلی محض یعنی در چه حد؟ لازم نیست هیچ کاری بکنم؟»
نیلوفر: «یعنی حتی لازم نیست تو بیای جایی… اونا میان خونه‌ت!»
گفتم: «نیلوفر جان واقعا منو اینجور آدمی شناختی؟ واقعا به من میاد از اون کارا بکنم؟ شرم بر تو»
نیلوفر: «نه بابا. ببین یه گروه دانشمند هستن که ده میلیون تومن می‌دن به داوطلبی که حاضر بشه یک واکسن روی اون آزمایش بشه. این واکسن درمان پاچه‌گشادی و تنبلیه… تابحال روی هیچ آدمی آزمایش نشده ولی موش‌ها واکنش مثبتی داشتن و یهو از تنبلی دراومدن و صبح تا شب و گاهی حتی شب تا صبح ورجه وورجه می‌کردن! من تو رو بهشون معرفی کردم! دو تا دانشمند میان خونه‌ت واکسن می‌زنن و هفت روز هم می‌مونن تا تو رو دقیق زیر ذره‌بین بگیرن!»
روز اول: کل روز رو به بهانه اینکه واکسن زدم خوابیدم… برای اولین بار از خوابیدن خسته شدم.
روز سوم: من فکر می‌کردم خودم تنبلم، این دانشمندا رسما عین کوآلا می‌مونن. اون آقاهه که اینقدر تنبله زیرش خزه رشد می‌کنه! خانومه هم اسمش امیلی هست و یه لپ‌تاپ گذاشته جلوش هی چیز میز تایپ می‌کنه می‌خنده. بنظرم داره تلگرام‌بازی می‌کنه… من این نسل جوون رو نمی‌فهمم اصلا. چیه همش لپ‌تاپ و گوشی به دست؟ سی بار براشون چایی آوردم فقط! راستی امروز یه خونه تکونی اساسی کردم. از ظهر هم نشستم این کلیدر محمود دولت‌آبادی رو بخونم ببینم بالاخره چیه… چه ستایشی داره از کار و طبیعت و زندگی. زودتر از چیزی که فکر می‌کردم تمومش کردم. بقیه شب رو نشستم پایان‌نامه دکترای امیلی رو براش نوشتم.
روز پنجم: دیروز صبح که رفته بودم کوه، روی نوک قله از امیلی خواستگاری کردم. متاسفانه جواب رد داد، تصمیم گرفتم امروز از نیلوفر خواستگاری کنم. برای همین دیروز رفتم جاده کرج و کارخونه به گِل نشسته‌ی پدربزرگ فقیدم رو دوباره راه‌اندازی کردم. عصرش هم یادم افتاد یه روزی دلم می‌خواست فیلمنامه‌نویس بشم. یه‌کم برای دلم وقت گذاشتم و هجده تا فیلمنامه نوشتم. فعلا همه رو دادم دفاتر تهیه‌کنندگی تا ببینیم خدا چی می‌خواد. امروز صبح دیگه با خیال راحت رفتم از نیلوفر خواستگاری کردم که اینم جواب رد داد. گفت حتما سرت ضربه خورده! با امیلی رفتیم یه چکاپ کامل کردیم. ظاهرا سالمم. بعد از اینکه فهمیدیم سالمم یه بار دیگه با دست گلی که خودم خیلی رمانتیک چیده بودم، از امیلی خواستگاری کردم. یه بار دیگه بهم جواب منفی داد و من تازه فهمیدم اون دانشمند آقاهه نامزد اینه! واقعا که عجب آدمای خسته‎ای هستن. صبح تا شب عین ماست وایسادن. با همم حرف نمی‌زنن حتی… اینه که با قلبی شکسته و دلی مالامال کل عصر رو مشغول توسعه کارخونه و راه‌اندازی شعبه بین‌المللی اون بودم. دلم می‌خواد از توانایی‌هام برای اداره دنیا استفاده بشه!
روز هفتم: دیروز اکتیوترین روز زندگیم بود. اصلا نخوابیدم و همه کارهای دو ماه آینده‌م رو هم تموم کردم. در این حد که ظهر به بعد رو کلا مشغول بررسی راه‌حل‌های مشکلات دنیا بودم… چقدر از این واکسن راضیم. فقط کاش این عوارض گوارشی رو نداشت. امروز صبح اومدیم دانشگاه لیون تا دانشمندا نتیجه آزمایش‌های یک هفته‌ای‌شون رو پرزنت کنن. دو دانشمند کمی با هم تعارف تیکه پاره کردند و بعد امیلی شروع به ارائه پاورپوینت کرد و گفت: «متاسفانه طی آزمایش‌های دقیقی که انجام دادیم، این واکسن هیچ تاثیر مثبتی روی انسان‌ها نداره و اصلا تنبلی رو کاهش نمی‌ده. عوارض جانبی که مشاهده شد عبارتند از: تلقین، توهم، اختلالات ادراک، کندذهنی، اسکیزوفرنی، سایکوتیک، نوروتیک، اسهال، زیاد شدن میل جنسی، کاهش هوش، کاهش هوشیاری، هذیان، مصرف مواد، روان‌پریشی، پارانویا، روان‌گسیختگی عاطفی، شیدایی، نابسامانی هیجانی، اختلالات دوقطبی، کم‌خوابی و… در انتها از همه دانشمندان سراسر جهان خواسته می‌شود این واکسن رو حتی روی موش‌های بدبخت هم دیگه آزمایش نکنند. / چیزنا chizna.ir

3 دیدگاه

  1. ارغوان می‌گه:

    خیلی خوب بود. مخصوصا با تیکه آخرش کلی خندیدم.

  2. زوره می‌گه:

    خیلی باحال بود . تا وسطاش داشتمک میگفتم ایول کاش واکسنش وجود داشته باشه اخرش گفتم غلط کردمممممممم :))))))))))))))) احسنت مهرداد خان

  3. بهناز می‌گه:

    در حالی این نوشته رو میخونم که اون همکاری که میز رو به رو نشسته برای اینکه بهم نگه دیوونه , مجبورم شالم رو بگیرم جلو دهانم که قهقهه ام رو مهار کنم!!!
    آخه رواست واقعا؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>