...

لطفا تاریخ را انتخاب نمایید

چیز و گفت


۳۰ آبان ۱۳۹۴

یاغی‌ها هم مرام دارن

بزرگمهر حسین‌پور

گپ و گفت اس‌ام‌اسی بزرگمهر حسین‌پور با چیستا یثربی


چیستا یثربی داستان «پستچی» را اولین بار در اینستاگرامش منتشر کرد. این داستان پر از جسارت و شکستن خطوط قرمز بود و به ادعای نویسنده داستان عاشقانهٔ زندگی خودش بوده است. از داستان عاشقانهٔ او بسیار استقبال شد و در بین مخاطبان بازتاب‌های متفاوتی در پی داشت. چیستا زن پرکاری‌ست و سال‌های زیاد است که در هر جای هنر این سرزمین تجربه‌ای رقم زده است. اما «قصه» به گفته خودش جای ویژه‌ای از قلبش را اشغال کرده است. داستان یاغی‌گری چیستا مرا به وسوسه انداخت تا با او گپی بزنم و او با انرژی و اشتیاق و لطف پذیرفت. شرح اس‌ام‌اس‌بازی من با او را بخوانید.


chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi01

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi02

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi03

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi04

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi05

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi06

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi07

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi08

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi09

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi10

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi11

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi12

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi13

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi14

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi15

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi16

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi17

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi18

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi19

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi20

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi21

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi22

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi23

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi24

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi25

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi26

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi27

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi28

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi29

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi30

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi31

chizna.ir_chizogoft_chista_yasrebi32


گپ و گفت اس‌ام‌اسی بزرگمهر حسین‌پور با چیستا یثربی

چیستا یثربی داستان «پستچی» را اولین بار در اینستاگرامش منتشر کرد. این داستان پر از جسارت و شکستن خطوط قرمز بود و به ادعای نویسنده داستان عاشقانهٔ زندگی خودش بوده است. از داستان عاشقانهٔ او بسیار استقبال شد و در بین مخاطبان بازتاب‌های متفاوتی در پی داشت. چیستا زن پرکاری‌ست و سال‌های زیاد است که در هر جای هنر این سرزمین تجربه‌ای رقم زده است. اما «قصه» به گفته خودش جای ویژه‌ای از قلبش را اشغال کرده است. داستان یاغی‌گری چیستا مرا به وسوسه انداخت تا با او گپی بزنم و او با انرژی و اشتیاق و لطف پذیرفت. شرح اس‌ام‌اس‌بازی من با او را بخوانید.


من: چیستا تو رو از سال‌های دور می‌شناسم. نویسنده مطبوعات… نمایشنامه‌نویس… روان‌شناس… فیلمنامه‌نویس… داستان‌نویس… تو کدومی؟

چیستا: کلمه فروش! کلمه می‌فروشم، زندگی می‌کنم. حالا به فراخور فصل و روزگار؛ هر چی باشه… اما اصلش، همه چی اولش با قصه تو ذهنم شروع می‌شه…

من: هر کسی تو زندگیش یک قصه داره. زندگی آدما پر قصه‌اس… چرا پس یه قصه می‌تونه اینقدر مهم بشه؟

چیستا: چون بعضی قصه‌ها نگفتی‌ان… آدم نه می‌خواد بگه نه جرات می‌کنه بگه… نه شاید درست باشه که بگه… اونجاست که وقتی یکی پیدا می‌شه و زبان مناسبی پیدا می‌کنه و اون قصه رو می‌گه، تو یاد‌ها می‌مونه…

من: چقدر تو زندگیت یاغی هستی؟

چیستا: زیاد… اصلا یاغی لقبمه!

من: به کسی هم توصیه می‌کنی؟

چیستا: ابدا… بهای گزافی داره. هر کسی نمی‌تونه بپردازه… مگه مثل من قید همه چیزو بزنه!

من: تو توی زمان خودت، نسل خودت، زن تابو‌شکنی هستی و بودی. تابو‌هایی رو شکستی که نسل الان براشون عادی شده، یعنی شکستن هر تابویی تو زمان خودش مهمه، تو کار مهمی کردی، چرا توصیه نمی‌کنی؟

چیستا: توصیه نمی‌کنم یاغی باشن، چون قبلا اینکارو می‌کردم و اشتباه برداشت می‌کردن! توصیه می‌کنم خودشون باشن! از اینکه خودشون هستن نترسن، حتی اگه افرادی دوستشون نداشته باشن! الانم این کارو می‌کنم، هر چیزی می‌نویسم برای اینه که به یادشون بیارم از اون چیزی که هستن و یا بش فکر می‌کنن نترسن… اگه قبول کردن، ممکنه حالا یاغی‌گری هم جزوش باشه… دیگه قبول کردن. پس بهاشم باید بپردازن… همیشه بشون می‌گم عصیان این نیست که سنگ بردارید شیشهٔ مردمو بشکنید، عصیان اینه که فکر کنید، فقط فکر کنید که با یه سنگ چه کارایی که نمی‌شه کرد! سعی می‌کنم تفکر متفاوتو توصیه کنم… حتی اگه تهش به یاغی‌گری برسه، چیزیه که از ذهن خودشون بیرون اومده. من دیکته نکردم!

من: ممکنه تو این سن تو دیگه کارهای قبلیت رو نکنی؟ یا اینطور بگم که به خاطر اینکه دخترت این متن رو می‌خونه داری توصیهٔ خردمندانه می‌کنی؟ در واقع یاغی‌گری سن داره؟

چیستا: نه. واقعا نداره. من از دخترم یاغی‌ترم. تو این مورد اون مادر منه و مدام بهم تذکر می‌ده و من گوش نمی‌کنم!… مثل یک بچهٔ سر به هوا. می‌خوام تا زنده‌ام خیلی چیزا رو تجربه کنم.

من: نظرت در مورد عشق چیه؟ تو توی داستانت تا تهش پای عشق وایسادی. عشق چیه چیستا؟

چیستا: عشق… چه سوالی! عشق یعنی اینکه تا تهش پاش وایسی! به خاطرش زندگی کنی و اگه لازم شد به خاطرش بمیری! درست مثل هوا… اکسیژن… آدم باش زندگی می‌کنه و اگه نباشه انقدر دست و پا می‌زنه که به خاطرش می‌میره! اگه دخترم اینا رو بخونه می‌گه باز یاغی شدی! اگه یاغی‌گری اینه، پاش هستم! عشق اکسیژنه… باید تا آخرش بری… ولش نکنی. می‌میری!

من: عشق تو زمان شکلش و جنسش عوض نمی‌شه؟ الان بعضیا می‌گن این حرفای تو مثل حرفای شعاری می‌مونه. بین جوونای این نسل کسی نمی‌بینه. واسه نسل تو نیست؟

چیستا: شکل و جنسش که حتما عوض می‌شه… گفتم عشق چیزیه که باید تا آخرش بری… و اگه ولش کنی می‌میری اما نگفتم حتما عشق به یه آدم دیگه! آدم تو هر دوره‌ای یه جور عشقی داره… مهم اینه که اکسیژنه باشه… حالا شکلش مهم نیست چون مدام عوض می‌شه… جامد، مایع، گاز… اکسیژنه باشه… حالا هر شکلی! صددرصد با سال‌های عمر آدم هی شکل عوض می‌کنه! ولی یه وقت نباشه که «نباشه»!… آخرش.

من: چند بار هم می‌شه عاشق شد؟

چیستا: می‌شه… ولی هیچی عشق اول نمی‌شه!

من: چرا؟ من می‌شناسم کسایی رو که عشق چندمشون رو خیلی دوست دارن.

چیستا: خوش به حالشون! ولی حال عشق اولم دارن؟
خیلی دوست داشتن فرق می‌کنه با اینکه فکر کنی صدای قلبتو همهٔ دنیا دارن می‌شنون! من تجربهٔ عشق اولو مثل کشف آتیش می‌دونم… همه الان از آتیش استفاده می‌کنیم، خیلی هم دوسش داریم و لذت می‌بریم اما همون قدر لذت می‌بریم که انسان اولیه آتیشو کشف کرد؟ من اینجوری نیستم! حسودی می‌کنم به لحظهٔ کشف آتیش تو یه لحظه! توسط اون انسان اولیه… عشق اول… حسابش برای من جداست. مثل گلوله می‌مونه، خوب می‌شه اما جاش نمی‌ره!

من: داستانت خیلی جذاب بود. خودت گفتی واقعی بود. جذابیتش برای مخاطب چی بود به نظر خودت؟

چیستا: واقعی بودن و شاید پاک بودن نوع عشقش که فکر می‌کردم برای نسل امروز شاید خنده‌دار باشه اما نبود، برای دختر من این عشق یه جاهاییش همیشه خنده‌‌دار بود! یادمون نره دختر من مال نیمه دوم دهه هفتاده و من یه عالمه دهه هفتادی تو صفحه‌ام داشتم… سوال کردن، شایدم یه جاهایی خندیدن اما ادامه دادن. بقیه‌شو خواستن و خوندن، منم بردن به اون دوران!

من: این داستان واقعا واقعیه؟

چیستا: واقعا! البته خب درصدی هم تصویرسازی نویسنده اضافه می‌شه و گرنه داستان خوبی نمی‌شه!

من: اولین عشقت بود؟

چیستا: بله واقعا اولی بود… قبلش وقت نداشتم بدونم عشق چیه… کم‌سن بودم… و خیلی خرخون!

من: و آخرین عشقت؟

چیستا: نه! آخه چه می‌دونم فردا چی پیش می‌آد، وقتی دخترم به دنیا اومد اون نوزادو از علی بیشتر دوست داشتم. واقعا علی یه مدت کامل یادم رفته بود! گفتم… هی این اکسیژنه شکل عوض می‌کنه! 😍

من: این صداقتت منو کشته😂

چیستا: مخلصیم
اما صادقانه بگم نه! حتی اگه علی بخونه و ناراحت شه!

من: علی کجاس الان؟

چیستا: همین الان؟ گمونم خونه‌ش… 😄

من: قهرمان قصه تویی یا علی؟

چیستا: البته که من! عاشقه منم…

من: اما تو قصه عملکرد حاج‌علی مسیر قصه رو تعین می‌کنه.

چیستا: بله… قهرمان عاشق می‌ذاره معشوق یاغی هر کاری بکنه! هر وقت می‌خواد بیاد، هر وقت می‌خواد بره… عاشقم عصیان می‌کنه، یه دفعه، یهویی شوهر می‌کنه! مردم و خودشو شوکه می‌کنه!

من: تو کینه‌ای از حاجی نداری؟

چیستا: اولین باره می‌خوام راستشو بگم… چرا! دارم… و می‌دونی حتما چرا!

من: می‌بخشیش؟

چیستا: وقتی داره چایی رو هورت می‌کشه، فکر می‌کنم نه، هیچوقت… خیلی بیخیال و غیررمانتیک می‌شه. شبیه قهرمان چگوارایی من نیست اما وقتی ساکت نگام می‌کنه… قلبم می‌اد تو دهنم هنوز… اون وقت می‌گم ببخشش چیستا! راستش بعد این همه سال با خودم به توافق نرسیدم! 😳

من: احساس می‌کنم انتشار داستانت یک جور انتقام از حاجیه، تو قبول داری؟

چیستا: و خودم… می‌دونی من چند سال پیش خواستگار خوبی داشتم… هنوزم هست. معروفه. همه می‌شناسنش… بعد از خوندن قسمت هفتم این قصه پیام داد دیگه به من زنگ نزن! دخترم می‌شناختش. گفت: باز یاغی‌گری کردی، گند زدی به زندگی خودت؟ مگه برای این قصه پولی به تو می‌دن که خواستگار به اون خوبی رو از دست دادی؟ اینو می‌گن یاغی‌گری مدل چیستایی! همه بام چپ افتادن! نزدیکا منظورمه!

من: هاهاهاااا… چه جالب. اسم خواستگارو نمی‌گی؟

چیستا: نه معروفه خیلی… قرار بود تو کار امسالم بازی کنه. بعد از چاپ قصه رفت!

من: مخاطبا برخوردشون برات یه جاهایی آزار دهنده نبود؟

چیستا: چرا. اما ناراحتم نکرد. انتظار بدترشو داشتم! می‌دونی قسمت محرمیت که رسید چند تا از رفیقای هنریمون بلاکم کردن؟ زن و مرد.. بازیگرا بیشتر. نفهمیدم چرا! همون قسمت صیغه محرمیت تو پادگان! یه دفعه کلی دوستو از دست دادم… و نفهمیدم چرا! 😄😬

من: خب تحلیلت چیه؟ چرا یک‌سری مخاطب ناسزا می‌گن… دوستانت بلاکت می‌کنن… نزدیکانت رو از دست می‌دی؟

چیستا: خیلی بش فکر کردم… مردم که استقبال کردن. دیروز رو‌نمایی کتابی درباره آثار من بود، بعدش خانما دوره‌‌ام کردن. همه راجع به پستچی می‌پرسیدن و تبریک می‌گفتن. یه تیکه فیلمش رو کانال تلگرامم هست… اما نزدیکا… خب کسی از اطرافیان من یاغی نیست! به هر حال من تابو شکنی کرده بودم. چیزایی رو گفته بودم که نباید بگم. شاید خیلیا تجربیات مشابهی دارن و نمی‌گن! یه عده از فامیلا برای اینکه آبروریزی نشه گفتن قصه‌اس. واقعی نیست. یه عده هم گفتن دنبال فالوره! در صورتی که نوشتن قصه‌ها اونقدر برام درد داشت که به هزاران فالورم نمی‌ارزید. یه عده هم فکر کردن دیوونه شدم سر این سن! یه عده هم گفتن دیوونه بود! تو صفحه‌هاشون خوندم! با گوشی دخترم که بلاک نبود! ببین تابو‌شکنی قیمت خودشو داره. ولی قصدم اولش تابو شکنی نبود. شبای اول می‌خواستم ببینم من اگه سرراست یه قصه واقعی رو تعریف کنم بدون اینکه دنبال شگردای خاص زبانی باشم مثل شهریار قصه‌های شهرزاد کسی گوش می‌ده؟ یه دفعه دیدم یه عالمه شهریار دارم. همه ساکت شدن دارن گوش می‌دن. فهمیدم هنوز قصه تو کشور ما حرف اولو می‌زنه! به خصوص وقتی آشنا و واقعی باشه. دیگه یاغی‌گریم شروع شد. اونا بلاکم می‌کردن. من بلاکشون می‌کردم. علی‌ام اگه اینستاگرام داشت و بلاکم می‌کرد، بلاکش می‌کردم! 😄😄😄

من: در آخر دوست داری دخترت هم چنین تجربهٔ عاشقی داشته باشه؟

چیستا: هم آره. هم نه. آره چون هیچ لذتی بالا‌تر از طپشای قلب عاشق نیست. نه. چون. من… خراب کردم. وسطش تحملم تموم شد. کم آوردم. و با یه ازدواج اشتباه، عمرمو هدر دادم! دلم نمی‌خواد دخترم مدل من تو تنهایی مطلق سال‌های عمرشو بگذرونه! دلم می‌خواد عاشق بشه. اما مثل قصه‌های شیرین به سرانجام برسه. یه یاغی واسه هفت نسل کافیه! اون دیگه نه 😄

من: ممنون چیستا. از اینکه با یک یاغی به تمام معنا آشنا شدم خوشحالم. ممنونم که بی‌پروا حرف زدی و می‌زنی و ممنون که هستی.

چیستا: ممنون از تو که می‌پرسی و سوالای سختم می‌پرسی که حتی یه یاغی مجبور می‌شه راستشو بگه. یاغی‌هام مرام دارن! صداقت! مرسی از تو که با یه یاغی همکلام شدی 😄

من: همین که تو لحظه بودی و راحت بودی و اعتماد کردی ممنون.

چیستا: ممنونم. فدات. مرسی از سوالای خوبت. مثل همیشه خلاق. جریان هورت کشیدن چایی با سوالای تو به ذهنم رسید. تا حالا فکر نکرده بودم برای انتقام از اونم هست که این قصه رو می‌نویسم… واقعا کشف جالبی برای خودم بود. هی معطل گذاشتن یه آدم تو اوج عشق… شورشی می‌کنه آدمو دیگه. فقط نگران اون غلط تایپی‌ام. رفت رو سایت می‌گی؟

من: آره… حتما🙏👍 / چیزنا دات آی‌آر chizna.ir

7 دیدگاه

  1. بهنام می‌گه:

    یعنی کل این صحبتها تو ۴ دقیقه انجام شدن؟

    • معین می‌گه:

      مجید، دلبندم…
      اون زمانیه که اسکرین شات گرفته شده. به زمان پیام ها دقت کن. بیشتر دقت کن (۲۲:۴۷ تا ۰۰:۳۵)
      هرچند نکات جالبتری هم برای توجه هست، فقط کم است.

  2. حمید می‌گه:

    لذت بردم مرسی عالی بود

  3. میترا می‌گه:

    بسیار زیبا و صادقانه … سپاس …

  4. کژال می‌گه:

    جذاب بود… مرسی!🙏🌹

  5. سورى می‌گه:

    ترقیب شدم دوباره برم بخونم از رو صفش

  6. پگاه می‌گه:

    خیلی عالی! مرسی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>